تبليغاتX
طفر -
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
 

 

من مرد نمی شوم...

 

 

 

دیروز کسی به من گفت تو مرد نمی شوی.دلیلش را هم اینطور عنوان می کرد که تو خیلی دلت نازک است.دختر ها هم به این دل رحمی و سبک دلی تو نیستند.

دو سه بار که من به این بچه هایی که گدایی می کنند و یا آدامس و شکلات می فروشند کمکی کردم و حسابی افسرده شدم این رفیق ما همراهمان بود و همین را دسته کرده بود و می کوبید بر فرق ما.

البته بیراه نمی گوید.نمی توانم...طاقت دیدنشان را ندارم.نه اینکه خودم بچه مایه دار باشم و روزی صد هزار تومن پول تو جیبیم.نه!. می دانم رنجشان از کدام جنس است.می دانم سنگینی جنس رنجشان چقدر است.می دانم پدر هایی دارند بدبخت تر و عاصی تر از خودشان و مادر هایی تنها مانده.

نمی دانید وقتی می آیند با آن چشمهایی که جز شرارت و بلا چیزی ندیده می گویند آدامس بخر چه آتشی به جانم می افتد.وقتی فکر می کنم که من شباهنگام سرم را بر بالینی می گذارم و آنها شاید ازین بالین محروم.من طعامی دارم و انها شاید اگر نتوانند بسته ی آدامسشان را بفروشند بدون طعام اند....

نمی دانید وقتی فردی در کنارم درمانده و مستاصل مانده و کاری نمی توانم برایش بکنم راهی ندارم مگر ریختن اشکهایی از سر آن چیزی که دیوانگی می خوانیدش.

 

به قول مهدا جهانگیر ما دیوانگان خاصی هستیم.

 

نمی توانم رفیق...نمی توانم....

 

اگر مردی به این است که چشم هایت را روی آنها ببندی و به پشت سریت اشاره کنی و بگویی برو از او بگیر، من مرد نیستم.

اگر مردی به این است که تا کسی از تو چیزی خواست او را یک فریبکار بپنداری و سعی در دست به سر کردنش برآیی...آری من مرد نیستم رفیق.

 

اگر مردی به این است که بتوانی در چشمهای این طفل معصوم ها زل بزنی و بگویی برو به درک...

باشد رفیق

 

من مرد نیستم.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 12:49  توسط میلاد  |