|
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
|
آرام نشسته ام ، هیجان کوری ته دلم ترش کرده است.چشم هایم مبهوت و مستاصل است.نفس عمیق می کشم. پارچه ی سبز را از مچ دستم باز می کنم و در کشو می گذارم برای اینکه بدانم هنوز مانده تا بتوانم سبز زندگی کنم.با همان آرامش روی تختم دراز می کشم و به روزهای مرده ی آینده فکر می کنم.
بعد نوشت : کم کم داشتم فکر می کردم که گور پدر هرکسی که دموکراسی مملکتم را زیر سوال می برد، اما این فکر در نطفه گی به دار آویخته شد.