تبليغاتX
طفر
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه

 

 

 

عدالت با علی مدفون شد

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 20:6  توسط میلاد  | 

 

 

خوب اینکه کسی باور کند یا نکند تقریبا هیچ اهمیتی ندارد، چون اوضاع الان خیلی فرق کرده.در خیلی از موارد عکس هم شده تازه. اما خوب واقعیت اینست که در دورانی که شاید سنم به 15 هم نمی رسید گاه می شد که صدها متر پشت سر دختری که فکر می کردم " چهره اش " برایم مقدس است راه می رفتم تا آن چهره را بخاطر بسپارم.شاید بارها و بارها زیر چشمی نگاهش می کردم تا از مقدس بودنش انرژی بگیرم و شاید آن لحظه ای که مسیرش تمام می شد آنقدر اندوهگین بودم که باید تمام مسیر را باغده ای از بغض در گلو طی کنم.خوب این دختر ها خیلی وقت ها از من بزرگتر، خیلی بزرگتر بودند.هیچ وقت فاصله ام با آن ها کمتر از 10 متر نشد.هیچوقت نخواستم اسمشان را، رسمشان را بفهمم.شاید از نگاه متقابلشان فراری بودم.هیچوقت سراغی از آمارشان نگرفتم.اما خوب دوست داشتم آن ها را  -که بعضا به هیچ وجه زیبا نبودند - نگاه کنم.تقدس است خوب !! نه دوست داشتن است نه عشق است و نه هیچ کوفت و زهر مار دیگری از این قبیل.فقط تقدس است.

کاش یکی درک کند.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:30  توسط میلاد  |