تبليغاتX
طفر
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
 

 

می دانی یک احساس برای چیزی غنج می رود که برایش تداعی کننده ی آرزوهای دست نیافتنیش باشد، نه برای تو که مثل برگ پاییزی توی پارک ها روی زمین افتادی و با نسیمی از این جا به آنجا و از این فکر به آن خیال می پری.می دانی احساس به چیزی وابسته می شود که بها دارد و بهایش هم گزاف است ، اما واحد این بها نه آن چیزیست که تو بخاطرش هم خودت را فروختی هم احساست را.می دانی گناه کار آن کسی نیست که بعد از هم نفسی خوابش می برد، گناه کار آن است که حرمت این نفس ها را نمی داند.می دانی آسوده خاطر بودن در  با هم بودن نیست، در یک نگاه است که که می غلطد در وجودت.در یک صداست که گوشهایت را خواب می کند.

برای فهمیدن اینها باید یک عمر بروی مکتب، آن هم مکتب " باختن "  

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 0:1  توسط میلاد  | 

 

 

مادر عزیزم...روز پرستار مبارکت باشه

پدر خوبم...روز معلم مبارکت باشه

 

نعمتایی داریم ما تو خونمون...

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:27  توسط میلاد  | 

 

 

او می خواست برود خواهرم، بار و بنه اش را بسته بود.تنها مانع اش من بودم که مرا هم از سر راه برداشت و رفت. برای توجیه کارش 2 ،3 نفری می خواست که نک و ناله اش را ببینند و دل بسوزانند و به اسم من انزجار بنویسند. رفیق مشترکمان  از طرف من تو بودی که تو هم بازی خوردی خواهرم.نفهمیدی که آن اشک ها از آن تمساح است.تمساحی که برای رسیدن به هدفش از دست یازیدن به هیچ عملی کوتاهی نمی کند.نفهمیدی که او برای کارش دارد اعتبار می خرد.

کاش بعد از این هم پی کارش را می گرفتی و می دیدی که او چه می خواست و بلکه متوجه می شدی که آن هدف در بود من ممکن نبود.بلکه می فهمیدی که بازی خوردی خواهرم.کاش می دیدی که دنیایی که می خواست چقدر حقیرانه و کوچک بود.....کاش صبر داشته باشی و به دیوار پوچی برخوردنش را ببینی خواهرم.

حیف....حیف که نفهمیدی همه اش اشک تمساح بود....حیف که دیر می فهمی خواهرم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:11  توسط میلاد  | 

 

 

نفس هایت کهنه می زند،بال هایت زخمی از بی حوصلگی ها و ناشی گری ها.اندوه غروبت چرکین است.اما صدای غُرتراقت می گوید که تو هنوز یک قلب تپنده داری.

به هر کجایت سوراخی به عمق نفست و به هر سویت سوزنی به عمق رگهایت و می مکند شیره وجودت این زالو های خوش تراش،که تو مادری و از شیره وجودت می بخشی و باقی همه کرَم است.

بوی سهک دریایت مهربانی دارد، بوی خاکت وابستگی دارد،نارنجی شفقت یک بیخ تلخ دارد و عمری محمد سیاه به جانت گله دارد.

به خروش که می آیی،به خروش که می آیی.....یادم نمی آید خروشت را دیده باشم! این همه صبر  برای چه؟ نگذار من و دیگر گیاهانت بگوییم مادرمان ترسو بود.عمری گذشت و بستر تاخت و تاز بودی و بلاخره که چه؟

من که می دانم جوابت چیست!...پسرم قانع باش!

اما بدان مادرم، زادگاهم؛ که این قناعت امروز به قیمت عقب ماندنت از کاروانیان تمام شده....خود دانی!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت 12:27  توسط میلاد  |