تبليغاتX
طفر
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
 

 

گاهی به در و دیوار می زنی که کسی باشد، اما نیست.کسی که فقط با یک تلنگر بتواند تو را از زیر خروار ها  فکر ویروسی رها کند، اما نیست.راه می روی، کلنجار می روی، لعنت می فرستی، نفرین می کنی، مثل یک سنگ خواب می روی.

آفتاب بیدارت می کند.باور کن آفتاب کسی است.کسی که شب ها می رود پی بازیگوشی.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 23:33  توسط میلاد  | 

 

 

در روز با موقعیت های ساده ای برای انتخاب کردن روبرو می شویم.مثلا انتخاب یک مسیر برای رسیدن به محل کار یا دانشگاه و غیره یا خرید یک خوردنی یا هر چیزی از این قبیل.گاهی انتخاب ها کمی بیشتر از موارد قبل نیاز به فکر دارند. مثلا انتخاب یک حرف درست برای به زبان آوردن یا انتخاب یک گزینه از 4 گزینه ی سوال امتحان و ...اما انتخاب ها بازهم مشکل تر می شوند. مثلا انتخاب رشته ی تحصیلی که  در پی آن انتخاب شغل می آید.یا انتخاب یک دوست یا یک همسر که در پی آن یک عمر می آید.

تا اینجا هرچه بود نیاز به مهارت داشت.مهارت در شناخت مسیر، مهارت در انتخاب گزینه ی درست و مهارت در شناخت آدم ها.

امروز به مواقعی فکر می کردم که مهارت هیچ کمکی نمی تواند بکند.تا به حال فکر کرده اید اگر بعد از زلزله ای پدر و مادر شما یا فرزند و همسر شما یا برادر و خواهر شما یا دو دوست صمیمی شما دو به دو در یک وضعیت مشابه نیاز به کمک برای نجات جانشان داشته باشند و کمک به یکی از بین رفتن دیگری را در پی خواهد داشت چطور انتخاب می کنید؟

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آذر 1387ساعت 13:36  توسط میلاد  | 

 

 

زن و مرد با هم برابرن ....ولی مردا برابر ترن!

هرکی زیادی حرف بزنه می گم با کفش تو سرش بزنن!

 

·         آرش سبحانی – کیوسک – آلبوم باغ وحش جهانی – آهنگ کفش

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آذر 1387ساعت 10:22  توسط میلاد  | 

 

 

شاپور چهار زانو نشسته و دارد سوراخ های دوم ( Doom) را مرمّت می کند.دوم کف اتاق ولو شده و انگار گل های قالیچه خودشان را زندانی اش می دانند و تلاشی ناشیانه برای رهایی انجام می دهند.شاپور گاه و بی گاه پکی به قلیانش می زند.زیاد حوصله ندارد.

ماه بُگُم (بیگم) بچه را خوابانده و حالا چایی بدست وارد اتاق می شود.سینی چایی را می گذارد کنار قلیان شاپور، در قندان را باز می کند و خودش به پشتی تکیه می دهد و به دست های شاپور خیره می شود که بی تفاوت به تار و پود دوم نهیب می زند.

شاپور از ماه بگم جویای اخبار می شود.ماه بگم چیز زیادی ندارد که بگوید. کمی راجع به مادرش می گوید که حالش خوب نیست، کمی راجع به خانه ی دی حسین می گوید که زوّار دارد.کمی هم راجع به دل خودش می گوید که هوای کعبه دارد.

دست های شاپور کمی شل می شوند.دوم را رها می کند و کمی عقب تر می آید و به قلیانش پکی می زند.سرش را روی پای ماه بگم می گذارد و دراز می کشد.ماه بگم دستش را در موهای مجعد شاپور فرو می کند.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 12:28  توسط میلاد  | 

 

 

روزی که گفت : " استخاره کرده ام، بد آمده " در جواب اعتراضم فقط گفت : دو بار استخاره کرده ام.راستش آنقدر جوابش مضحک بود که سکوت کردم. بیچاره فکر کرد من آدم معتقدی هستم و پذیرفته ام که دوبار استخاره یعنی وحی منزل! بماند که بعد ها اعتراف کرد که خودش هم به این استخاره اعتقاد نداشته و کل جریان یک فیلم  بالیوودی بوده است.تازه بدهکار هم شده بودیم که تو چرا حرف مرا قبول کردی؟!!

بچّگی ما پر از آدم هایی بود که ساده آمدند و ساده تر رفتند.

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 11:3  توسط میلاد  |