|
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
|
بیچاره هر کاری – البته نه هر کاری - می خواست بکند عذاب وجدان داشت.از فلان دختر خوشش می آمد می گفت حالا ساحل را چه کنم؟ آن یکی دختر چشمش را می گرفت باز یاد ساحل می افتاد.ساحل هم بیچاره از دنیا بی خبر! فکر می کرد این رفیقش فقط یک بت دارد.می آمد پیش من می گفت خوب چکار کنم دلم نمی تواند یک جا بماند! می گفتم خوب برو به ساحل بگو بعد هم دلت را بفرست هر جا که می خواهی.گفت نمی شود خیلی مظلوم است.راست می گفت این دختره حرف که می زد آدم اشکش در می آمد.خلاصه گذشت و گذشت ازدواج هم کردند و هنوز آقا گاه به گاه عذاب وجدان می گیردش.خجالت می کشد به من بگوید اما مطمئنم هنوز که هنوز است توی دلش می گوید حالا ساحل را چه کنم؟
معاونت عمرانی سازمان مرکزی یک سری نقشه های تیپ دارد که هر واحد دانشگاهی که بخواهد دانشکده ی جدیدی به مجموعه اش اضافه کند باید از این تیپ ها استفاده کند.فکرش را بکنید با این تنوع آب و هوایی و فرهنگی در نقاط مختلف این مملکت همه ی واحد ها بخواهند از یک سری ساختمان های متحد الشکل استفاده کنند.این می شود که دانشکده ی ما - که بعد از چندین سال تکمیل می شود - در هر کلاس کلی پنجره دارد و سیستم سرمایشی آن بیشتر شبیه یک سیستم تهویه ی معمولی است.کاشف که به عمل می آید تا این تیپ قبلا در تبریز اجرا شده است که شرایط اقلیمی اش کاملا متفاوت است با بوشهر.آنجا نیاز به جذب حرارت از طریق نور خورشید ایجاب می کند کلاس ها دارای پنجره های زیاد باشند و نیاز سرمایشی آن ها در فصول گرم با یک تهویه ی مختصر برطرف می شود.الگوی ساختمانی در بوشهر را می توان در بافت قدیم مشاهده کرد. پنجره های کم، سقف های کوتاه، سیستم گردش هوا بصورت کوران باد، پنجره با شیشه های تیره رنگ و ...حیف از این همه پول ملت که به همین سادگی، به همین سادگی دور ریخته می شود.
یادت می آید روزهای اول آن سکه ها چقدر بود؟ 2 تا 50 تومنی و یه 25 تومنی...125 تومن! روز آخر قبل از اینکه باهم باشیم سکه ها شده بودند 300 تومن.بعد از آن خداحافظی ، بعد از اینکه بیرون از پنجره ها یکی در میان با چشم های سرخ ناپدید شدی.....
برگشتن هایمان قبل از غروب بود گاهی. پیاده از مترو که می آمدم دم زیر گذر عصا بدست و عینک آفتابی به چشم رو به ماشین ها با کمی قوز ایستاده بود.مثل مجسمه.....باور کن مثل مجسمه.یک کت قهوه ای صاف و صوف و یک شلوار پارچه ای نوک مدادی.چهل سال می زد. تردید داشتم که نابینا باشد.اما بار آخر نمی دانم چرا تردید نداشتم...از دور که می آمدم دیدم یک موتوری که از پیاده رو زیر گذر عبور می کرد به او خورد.کمی تلو تلو رفت ولی خودش را جمع کرد.اینبار نتوانست صاف روبروی ماشین ها بایستد....
روز آخر قبل از اینکه باهم باشیم سکه ها شده بودند 300 تومن.بعد از آن خداحافظی، بعد از اینکه بیرون از پنجره ها یکی در میان با چشم های سرخ ناپدید شدی.....
چشم های من هم سرخ بود.
وقتی به او رسیدم ساعدش را گرفتم گفتم پدر جان بد ایستاده ای بیا کمی اینورتر. با صدای تکیده و مرده ای گفت:" خدا عزت بده بت".وقتی کمی فاصله گرفتم یادم به سکه ها افتاد... برگشتم بدون اینکه چیزی بگویم سکه ها را گذاشتم کف دستش لای اسکناس های مچاله. می شنیدم که می گوید: "خدا عزت بده بت "
به دوستی می گفتم اگر این شانس را به من بدهند که به هر نقطه ی زمانی گذشته ام بر گردم حاضر نمی شوم به یک روز قبل هم بازگردم. نمی دانم از لحاظ روان شناختی چه تعبیری دارد این دید منزجرگونه به گذشته، اما هر چه هست فکر نمی کنم بازتاب گذشته ی پر رونقی باشد. پیری بحثش جداست. کسی که پیر است افسوس توانایی های فیزیکی از دست رفته اش را می خورد که یک افسوس عمومی است که گریبان خیلی ها را می گیرد.اما مقوله ی رویداد ها متفاوت اند .بحث نقاط درخشان و افتخار آمیز در گذشته متمایز از کهولت جسمی است.افسوسش هم روحیه بخش است.