|
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
|
خشکش زده بود سرشو گذاشته بود رو فرمون.فکر کردم غش کرده، اومدم دست بزنم به شونش گفتم ما که شانس نداریم، میان می گن روابط نا مشروع داشتی و یالا بیاین برین عقدتون کنیم. منم که می دونین فعلا قصد ادامه تحصیل دارم. خلاصه گفتم خانوم...خانوم..حالت خوبه؟..خانوم فک کنم باید بیای پایین از ماشین. تا اینو گفتم زد زیر گریه. حالا زر نزن کی بزن! گفت مرده؟ گفتم کی؟ گفت عمم! گفتم عمتون که اینشالله سلامت ِ اما این یارو آره زندس، فقط فک کنم شکستگی داره. تا اینو شنید یه تکونی خورد، انگار روحیش برگشت! گفت ماشینم چش شده؟ یه نگاهی به سر و روی ماشینش انداختم(همین سانتافه مانتافه ها بود) گفتم با این بولدوزری که تو سوارشی......- دیدم داره بد نگاه می کنه! - اینشالله که مبارک باشه! صفره؟؟؟!! نه بابا چیزیش نشده بیچاره یارو سوار موتور بوده ها! بعد اومده پایین میگه نمیشه من برم بعدا بیام عیادتش! گفتم نه حالا می خوای بگم اون بیاد عیادت شما؟!... پاشو بیا اگه حالش خوب نیس ببرش اورژانس...دیگه به یه زوری راضی شد یارو رو ببره.
به جون تو! کور شه جفت چشای اصغر آقای سوپر مارکتی خودم دیشب تو کافی شاپ دیدمشون!..نشسته بودن دختره کیک شکلاتی می خورد اون نره غولم داشت کافه گلاسه می لمبوند!..حالا باز بگو قصد ادامه تحصیل دارم....خاک تو اون سرت کنن.
در روز افراد زیادی را می بینم که بیشتر از آن که به درست انجام شدن کار توجه کنند حواسشان به فیگور کار است که مطابق با استاندارد باشد. نویسنده ها(حتی نویسنده های وبلاگ) قشری هستند که زیاد به این فیگور اهمیت می دهند.البته بخشی از این فیگور جز کارشان است و بخشی دیگر اضافه.خود بنده دوستی دارم که برای تست زدن دو مرحله را طی می کند، اول پیدا کردن جواب سوال و دوم پیدا کردن بهترین فیگور جواب برای این سوال؛ با این لفظ که این جواب بیشتر به این سوال می آید. فیگور سیگار کشیدن و مشروب خوردن هم خیلی متداول است. برای این کار کافی است از ویژگی های سیگار مورد استفاده تان بگویید و روی یک نوع مشروب خاص تاکید کنید و همه جا جار بزنید.
البته این که شکل یک کار هم درست باشد اصلا چیز بدی نیست.اما اینجا 2 مسئله وجود دارد؛ اول اینکه گاهی اوقات کاری از بیخ مشکل دارد که در آن صورت من هرچقدر شکل کارم را سر و سامان بدهم بازهم از یک جایش بیرون می زند.مثل آدم فربهی می ماند که بخواهد لباس یک باربی را تنش کند. دوم هم اینست که پرداختن به شکل کار نباید آدم را از اصل کار غافل کند.مثل همان تست زدن دوست خودمان. در واقع نکته ی دوم در خیلی موارد که کار، کار ارزشمندی است بوی ریا می دهد.
"بی بی" نه مستمری می گیرد و نه ملک و املاک و مستغلاتی دارد که با رهن یا اجاره دادن آن ها روزگار بگذراند.تک نفره در یکی از حومه های شهر زندگی می کند که تقریبا 80 درصد آن منطقه فامیلشان با "بی بی" یکی است.تا یک شعاع خاص تمام خانه های اطرافش یا برادرانش هستند یا خواهرانش.حاضر نمی شود با بچه هایش زندگی کند. بچه هایش ماهیانه هر کدام مبلغی به "بی بی" می دهند برای امرار معاش. "بی بی" مبلغی را که بچه هایش به او می دهند هر جای خانه که باشد گوشه ی قالی را بالا می زند و مبلغ را زیر قالی می گذارد.می گوید این کار برکت خانه را افزون می کند. هنوز که هنوز است به استقلال زن اعتقاد دارد.همیشه به نوه های پسری اش می گوید دختر های امروز دیگر زن بشو نیستند! خام نشوید!
می دانم بازهم کارم گیر خودت است.هرجا که بروم، بالا یا پایین فرقی نمی کند. توی این چند ساله چند بار ثابت کرده ای که هستی و حواست هم هست به همه چیز.دیگر وقتی می خواهم با تو صحبت کنم خیالم راحت است که آماده ی شنیدنی.هر بار که کارم به طور جدی به تو افتاده گفته ام این یک بار هم کمک کن، بار آخر است. اما خوب نمی شود، می دانم و می دانی باز هم سر و کله ام پیدا می شود تا بگویم این یک بار را هم ....
اگر بگویم اهمیتش از دفعات قبل بیشتر است بی انصافی است.چون دفعه ی پیش و دفعات پیش تر هم همین را گفته ام.اما این بار قضیه فرق می کند، می دانی؟ پای خیلی چیز ها و افراد زیادی در میان است. دیدی دفعه ی پیش گفتم تو چک را پر ملات بنویس من نا امیدت نمی کنم؟ دیدی رو سفید شدی؟ این بار هم رو سفیدت می کنم. قول می دهم.اما روی خودم سیاه است چون ملاتش این بار باید یک ذره بیشتر از دفعه ی پیش باشد.
اصلا تو که همه چیز را می دانی من دیگر چرا گنده گویی می کنم؟ فقط آمدم بگویم این یک بار را هم کمک کن، این بار آخر است...
خیلی چیز ها تغییر کرده، مثلا توی کارتون موش و گربه قبل تر ها اگر موش یک کیک می داد به گربه که تویش یک دینامیت بود، گربه آن را می خورد و می ترکید.اما الان گربه آن دینامیت را در می آورد و بعد از اینکه کیک را کاملا نوش جان کرد دینامیت را می کند توی حلق موش.
دکتر پرویز کردوانی کویر شناس معروف ایرانی در مصاحبه ای می گفت در 6 سالی که روی تزم در آمریکا کار می کردم نیاز پیدا کردم مقداری از خاک کویر لوت را به آمریکا منتقل کنم.می گفت برای انتقال 200 کیلوگرم خاک کویر 3 سال مراحل قانونی انجام دادم.آنچنان سخت گیری در مورد انتقال خاک می شد که باور کردنی نبود.
از قرار معلوم انتقال یک قاشق خاک از کشوری به کشور دیگر هم باید مراحل قانونی بسیار غلیظی را طی کند.
یک بنده خدایی می گفت یکی از مسئولان بلند پایه ی استان فارس میلیون ها تن خاک و سنگ را روزانه به کشورهای عرب حاشیه خلیج فارس صادر می کند و انگار دارند هوا را صادر می کنند.با پول هنگفتش هم خدا می داند که چه نمی کند.
خیلی مسخره است.اگر 3 جزیره ی مورد مناقشه را در خلیج فارس به امارات ندادند، حالا اماراتی ها با خاکی که از ایران وارد می کنند دارند جزیره های به مراتب بزرگتر در دریا می سازند.
آن روز قبل از طلوع آفتاب حسابی باران باریده بود، اما سپیده که زده بود باران قطع شده بود و من حسابی شاکی بودم که نزدیک بود مدرسه تعطیل شود که نشد. چهارم دبستان بودم.دبستان حافظ.معلم هم آقای احمدی بود.با هر زوری بود خودم را رساندم مدرسه.حیاط مدرسه کاملا خیس بود.چند جایش هم مثل همیشه آب گرفته بود که باید با پرش طول و ارتفاع و 3 گام از آب گرفتگی ها رد می شدیم تا به کلاس برسیم.بچه ها آمده بودند اکثرا.وارد کلاس که شدم احساس کردم زمزمه ی خاصی در کلاس پیچیده. از عادل ثابت لقب که لکنت شدیدی هم داشت - به خصوص مواقعی که استرسی می شد – پرسیدم قضیه چیست؟گفت که می گویند حسن فتحی دیشب مرده.کمی جا خوردم، مراوده ی زیادی نداشتم با حسن فتحی اما خوب چون جزء معدود دانش آموزان غیر بوشهری بود و چهره اش هم کمی متفاوت بود همیشه جلوه ی خاصی داشت بین بچه ها.کم کم پچ پچ ها بالا گرفت و کاشف به عمل آمد که قضیه صحت دارد.رفتم از توی دفتر یک دسته گل پلاستیکی پلاسیده را ورداشتم آوردم و گذاشتم جایی که می نشست.به مهدی مکاریان هم گفتم وقتی آقای احمدی آمد شروع کن قرآن بخوان.مکاریان یک آیه که خواند توی آیه ی دوم هق هق کرد. همه ی بچه ها زدند زیر گریه.آقای احمدی هم مانده بود چه کند.هم این قضیه برایش جالب بود.هم نمی دانست چطور این کلاس یک پارچه اشک را جمع و جور کند.
سر زنگ دوم آقای احمدی با تاخیر آمد. بعد که آمد هم گفت هماهنگی کردیم که دسته جمعی یک سر برویم منزل حسن فتحی که همان نزدیکی ها بود.البته اسم کاملش ابوالحسن بود.پدرش هم نظامی بود.فکر می کنم اهل شمال بودند و بخاطر کار پدر منتقل شده بودند.خانواده اش خیلی داغ دار بود.چند برادر و خواهر بودند.مادرش هم که ما را دید بنا را گذاشت بر ناله که حسن دوست هایت آمده اند پیشت و ....
پدرش می گفت هم من هم حسن سابقه ی تنگی نفس داشتیم.شب قبل نفس تنگی من عود کرده بود، حسن هم که کنار من خوابیده بود می گفت خدایا نفس من را بگیر بده به بابا.می گفت نصف شب با صدای نفس های بریده بریده ی حسن پاشدم.توی بیمارستان هم فوت کرد.