|
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
|
گاری نارنجی اش را کنار جدول پارک کرده. خودش هم نشسته روی لبه ی جدول پاهایش را هم گذاشته روی لبه ی دیگر.شرجی آنقدر زیاد است که مدام فکر می کند از ساختمان های اطراف آب می پاشند روی سرش.پاکت سیگارش را در می آورد، وارویش می کند و چند ضربه می زند به دستش.فقط یک نخ باقی مانده.سیگار را می گذارد گوشه ی لبش، از جایش بلند می شود، به طرف گاری نارنجی اش می رود و سعی می کند از بین زباله ها یک چوب کبریت پیدا کند تا سیگار را روشن کند.وقتی از پیدا کردن کبریت نا امید می شود پاکت خالی سیگار و تنها نخ باقی مانده را هم می اندازد توی گاری نارنجی اش.
نمی دانم، فرض کنید یک تومُر که گاهی عود می کند.آنوقت برایش مهم نیست که تو در چه وضعیتی هستی، فقط می خواهد وادارت کند که بگویی غلط کردم. بعد که مقاومت می بیند خمشگین می شود، راه های مختلف را امتحان می کند و اگر تمام این راه ها جواب نداد به سیم آخر می زند.سعی می کند کاری کند که احساس بدبختی کنی، احساس کنی مفلوکی و تنها، طرد شده ای.همچین چیزی حتما از شما آتو دارد که می تواند این طور همه چیز را به هم بریزد.
ولی تو بیکار نمی نشینی. با اینکه می دانی زورش می چربد اما این را هم می دانی که دفاع مطلق یعنی شکست! باید نیم نگاهی هم به حمله داشت.می روی هرچه آهنگ فضا پر کن پانک و رپ و راک داری می ریزی توی مدیا پلیر و صدا را بلند می کنی. آبجیز گوش می کنی.کیوسک می شنوی.پینک فلوید هم هست.زورش زیاد است، می آید تو.کتاب درسی و غیر درسی افاقه نمی کند.همه جا هست. هیچ رقم تسلیم نمی شوی، چون به این معنی است که تا الان ات را با اردنگی بندازی سطل آشغال و می دانی که این کار غیر ممکن است.
و غائله هنوز که هنوز است گاهی ادامه دارد.
*
اصلاح غلط املایی در سطر اول : "عود " به جای " اُد "....مرسی از شبلی بخاطر این تذکر
فکر می کنم چین با برگزاری این افتتاحیه یک بار دیگر قدرت مدیریت حکومت و نظم و انضباط و وظیفه شناسی فطری مردمش را به رخ همه کشید.برگزاری این افتتاحیه کار هر حکومت و مردمی نیست.من بعید می دانم آمریکا هم می توانست همچین افتتاحیه ی منظم و شیک و منسجمی برگزار کند.حالا شنیده ام محمود جو گیر شده و گفته " ما هم می توانیم " ، بعد هم برای اثبات قضیه گفته که دیدید در مورد انرژی هسته ای گفتیم می توانیم و توانستیم.حالا این المپیک که دیگر کاری ندارد.
حالا بحث اینجاست که آمریکا مدیریت قوی دارد و چین مردمی وظیفه شناس و مسئول و با نظم متعهد به قانون.حالا جواب اینکه ایران که نه همچین مدیریتی دارد و نه همچین مردمی چطور می تواند المپیک برگزار کند زیاد سخت نیست!
خوب معلوم است دیگر! با کمک سربازان گمنام امام زمان و امداد های غیبی.....
می گفت هیچوقت این مسئله به ذهنم نمی آمد، اما امروز وقتی میوه فروش گفت یک کیلو هویج می شود 1200 تومان خنده ام گرفت.وقتی علت را جویا شد در جوابش گفتم اولین حقوقی که گرفتم 35 سال پیش یک ششم این مقدار یعنی 200 تومان بود.
کسی نبود به ابوی بگوید دیگر نباید افسوس این چیز ها را بخوری.
نمی دانم پیش خودتان چه فکری می کنید اما من هم – به نوبه ی خودم – طفل معصوم که بودم از سوسک می ترسیدم.البته نه از این ترس های لوس و مامانی این دختر خانم ها که نصفش شلوغ بازی است و نصف دیگرش دلبری! یک ترس عمیق و استوار بود. تا آنجا که چه شب ها بخاطر اینکه فقط حس می کردم امکان دارد یک سوسک توی دستشویی باشد تا صبح توی خودم وول! می خوردم اما حاضر نبودم بروم قضای حاجت کنم.فکر کنید این قضیه را باید یکجوری پنهان هم می کردم، دیگر قوز بالای قوز بود.گذشت و گذشت و کمی که ذهنمان در ابعاد مختلف دچار بلوغ های مختلفی شد، کمی در این مورد اندیشه کردیم که آخر خدایا؛ این سوسک که نه حیوان درنده است، نه نیش دارد، نه شاخ دارد، نه جفتک می زند، فقط بیچاره کمی چندش است! خوب این چندش بودن هم که دلیل محکمه پسندی برای این ترس لاکردار نیست! پس چرا من از این حشره ی بی آزار واهمه دارم؟.. با خودم می گفتم خوب خاک بر سرت کنن تو پس فردا می خواهی خانواده دار شوی بعد می خواهی به زن و بچه ات بگویی من می ترسم بروم دستشویی چون احتمالا سوسک دارد آنجا؟....دیگر اوضاع داشت حسابی بی ریخت و قواره می شد که در یک حرکت انتهاری حکم جهاد علیه تبار سوسک ها را – خودمان – صادر کردیم و از پی تار و مارشان- البته نه با سوسک کش، بلکه با دمپایی – برآمدیم. امروز کار به اینجا کشیده که تا شعاع 2 کیلومتری اطراف خانه ی ما سوسک پیدا نمی شود.
حالا می توانم با خیال آسوده بروم تشکیل خانواده بدهم.فقط همین دغدغه را داشتم که این هم به حول قوه ی دمپایی هایم مرتفع شد.
روان نویس را غلاف می کنم.لبهایم را غنچه می کنم و به آرامی روی ورق می دمم.بوی مرکب تازه فضا را پر می کند.مرکبی که انگار دارد ریچارد براتیگان را می خواند.گلویش را صاف می کند و زمزمه می کند؛
به من فکر میکنی
طبق معمول
چنان که فکر میکنم
به تو؟
کمی مکث می کند ...طاقت نمی آورد؛
بمیری اگر برایم
می میرم برایت
و قبرهایمان انگار که دو عاشق می شورند
لباس هایشان را با هم در رختشویخانه
اگر تو صابون بیاوری
سفید کننده اش با من
خانه که از پای بست مشکل داشته باشد با دو تا آجر و یک بلوک و یک دوغاب سیمان روبراه نمی شود.تا روی سرت خراب نشده، خرابش کن و از نو بساز.یک سقف با تیر های چوبی و حصیر نخل که در عوض خیالت از فونداسیونش راحت است به مراتب قابل اطمینان تر از کاخ زرینی است که روی زمین باتلاقی بنا شده..
به خدا این قضیه به طور علمی هم ثابت شده !!
دست چپم را می گذارم پشت پنجره که گیره اش را که بر می دارم یک هو باز نشود.تمرکز می کنم و سعی می کنم تمام نیرویم را توی دستانم جمع کنم، آرام آرام گیره را بر می دارم.باد پشت پنجره غلیان کرده.هنوز گیره از پشت اهرمش خارج نشده دارد زوزه می کشد.انگار بو برده نیت چیست.می کوبد به پنجره.فاصله می گیرد، خودش را می زند به خانه. چهار بست خانه می لرزد.باورم نمی شود گیره از پشت اهرمش خارج شده و من با یک دست دارم جلوی آن همه بی قراری را می گیرم.حالا که می دانم می توانم، آرام گیره را پشت اهرم می اندازم و می روم گوشه ای می نشینم و به گریه باد گوش می کنم که تمام امیدش با یک دست بر باد رفته است.