|
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
|
نیمه شوخی و نیمه جدی گفتم فلانی من دیشب خواب دیدم دو تا از دندان هایم افتاده چه باید بکنم؟ قیافه ی جدی به خودش گرفت و پرسید کدام دندان هایت بود؟....گفتم ردیف پایین سمت راست، چند تا مانده به آخر.گفت الان حضور ذهن ندارم این دندان ها کی هستند اما هر وقت رفتی خانه بدون اینکه برای کسی خواب را تعریف کنی برو سرت را بکن داخل دستشویی – اما بدنت بیرون باشد – بعد خوابت را کامل باز گو کن تا اثرش خنثی شود.
بماند که چند وقت بعد خبر فوت 2 تا از آشنایان دور به گوشمان رسید، اما من که نفهمیدم این خبر ها به بازگو نکردن خواب اینجانب در دستشویی ربطی داشت یا نه.
غروب را تصور کن وسط پنجره ی مستطیلی که بالایش یک هلال است.
طعم گس کلیشه
روز هایی که خیلی گرم است می توان رفت زیر درخت بابل.تنومند است و پر برگ.کرسی چوبی کج و کوله را بگذار کنار تنه ی بابل و طوری بنشین که بتوانی به او تکیه کنی.نترس! مطمئن است.بابل را می برند و لنج بر پا می کنند حالا تو هر چند هم رشید باشی، چطور می توانی به پایداری اش اطمینان نکنی؟ حالا فرض کن که بابل 50 متری ساحل است. آن تابوک را می بینی؟ من روی سینه اش نشستم و دارم آن دور ها را دید می زنم.خوب سفارش ناخداست دیگر! ناخدا می گوید تو چشمت تیز تر از بقیه است. می پرسم ناخدا عباس حالا چطور فهمیده ای ما چشممان تیز تر است؟ یک پُک به نی قلیونش می زند و می گوید پسرک فکر کرده ای توی بندرگاه نخیلو ی شارجه حواسم بهت نیست که چطور این کفل های آویزان دخترکان عرب را زاغ می زنی؟... می گویم دیدی حواست نیست؟ همانطور که سر قلیون را می تکاند می گوید چطور؟... می گویم آن جایی که من چشم حراج کردم شارجه نبود...کویته بود...نگاهم می کند و می گوید : تخم سگ ... پاشو برو سینه ی کشتی ببین نخیلو پیدا نیست؟...حالا من را می بینی؟ من روی سینه ی آن تابوکم که آویزان است روی موج ها...مثل کفل های آویزان دخترکان کویته...
گهی پیش از این خاطره ای با نثری دگر گون به این مجال رفته شد و اما امروز روز تصمیم به دوباره نویسی بر حسب نثری دگر شد.
کلبه ی سابق تهی از وسائل، آماده پذیرش ساکنی نو بود.بنده و پدر متعالی در پی تثبیت شرایط و ارزیابی مصائب ممکن در آخرین لحظات دیدی دو بر گون فرود آوردیم و ابوی در ازای رتق و فتق امور احساس نیاز شدیدی به مطلع الفجر و امور دفع کوچک – و نه بزرگ – ابراز داشت و به صراط مستراح، مستقیم شد. این جانبان نیز به همت تکنولوژی صوت و تصویر، دلی دلی کنان مجهز به ام پی تری نموده خود را و جان شیرین را به موزیک راک اند رولی قند گونه مزین کردیم.دیر زمانی به ابعاد یک ربع ساعت سپری شد و از پدر متعالی خبری باز نیامد و ما کم کمک احساس متغیر نگرانی بر احوالمان سایه گسترد....و بلاخره چهره ی ابوی بر ما پدیدار گشت و ان چهره که چهره نبود! استوانه ای بل بنفش و بل سیاه که خدایتان آن روز را نیاورد.جویای احوال شریف که شدیم، جواب بر پایه ی خشانت بر آمد که به کدام گور سیاه مشغول خوردن علف هرز بودید شما؟!!!! و ما پاپیون کنان خواستار توضیح بیشتر و تعدیل روحی افزون تر شدیم که چه شده شما را؟.....بعد از تفتیش و تشخیص بسیار نتیجه به این جلوه حاصل شد که :
ایشان بعد از انجام فرائض مستراحی ناگهان چشمشان به نبودن هیچ نوع وسیله ی انتقال دهنده ی آب از لوله گرد می شود.آنگاه که تصمیم می گیرند دست به دامان ما شوند و از حضور انبرمان درخواست آفتابه ای، تکه شیلنگی و غبره و ذالک بکنند، متوجه می شوند که گوش بنده قادر به شنیدن صدای مبارک نیست و حسابی کفرشان به کفشان می چسبد و با دست - و به حجم کف دست- شروع به انتقال آب می کنند و حال شما نیک تصور کنید انتقال یک آفتابه آب با کف دست چه مصیبتی رقت بار باشد...
قبل نوشت : پست خصوصی است، اگر خودتان را در میان مخاطب یا مخاطبانش پیدا نمی کنید زیاد رویش تامل نکنید.
بعد از مدت ها امروز اولین روزی بود که تا پایم را گذاشتم توی حیاط و انوار خورشید با پوستم برخورد کرد احساس لذت بخشی زیر پوستم سوت زد.مدت ها بود این احساس را لمس نکرده بودم.البته دلیل این احساس را که استثنایی بود می دانم چیست.توی خانه حسابی زیر کولر یخ کرده بودم، بعد که آمدم زیر خورشید توی این گرمای مرطوب، حسابی حالش را بردم.اما شرط می بندم اگر همین ماندن زیر انوار، 5 دقیقه طول می کشید به سرعت دنبال شماره تلفن خواهر و مادر خورشید عزیز می گشتم.
البته همین خورشید معرفتش از خیلی از این آدم های پر مدعا که همیشه فکر می کنند عقل کل اند و قضاوت های مزخرفشان دیگر دارد حالم را بهم می زند بیشتر است.همین هایی که زرت و زورت شان را روی هم بریزند ارزش یک سکه ی سیاه هم ندارد، اما وقتی چند نفر می شوند و روی هم می ریزند فکر می کنند خدا هستند.
اگر آدم بودید که شوت تان نمی کردم...
حاضرم توی همین تنهایی بمیرم اما اطرافم شماها نباشید.
امیدوارم هر چه زودتر گورت را گم کنی.چون دارم گور خاطره هایت را می کنم.
کمی دقت کافی بود تا متوجه شوم کسانی که وارد کوچه ی بن بست می شوند یک نا امیدی پشت چشم هایشان دارند. می دانند که راه ورود و خروجشان یکی است. پس زیاد تقلا نمی کنند. سرشان پایین است، می آیند و بعد از مدتی هم با همان سر های پایین – تازه اینبار با اخم - بر می گردند.
اما کوچه ای که آن طرفش به کوچه های دیگر راه دارد همیشه بوی تازگی می دهد.اگرم بخواهند نمی توانند با سرهای پایین وارد کوچه شوند.می دانند که اینجا هر لحظه امکان دارد با ناشناخته ای روبرو شوند و اینجاست که فطرتشان حکم به کنجکاوی می دهد.
وحشت یعنی ته یک کوچه ی بن بست به دیوار تکیه داده باشی. تنهایی یعنی برو گوشه ی منتهی الیه همان کوچه ی بن بست دست به سینه بشین.

بچه 2 سالش بوده. می گذاردش پشت ماشین و راه می افتد به سمت مهد کودک که بچه را تحویل دهد، بعد هم برود مطبش.حالا این وسط ذهنش مشغول به چه می شود خدا می داند. به هر صورت یادش می رود بچه را ببرد مهد.ماشین را دم در مطبش پارک می کند و کاور می کشد روی ماشین.حدود ساعت 1 ظهر زنگ می زند مهد و به پرستار بچه می گوید بچه را آماده کن دارم می آیم دنبالش، که پرستار جواب می دهد آقای دکتر شما امروز نیما را نیاورده اید مهد، حواستان کجاست؟!
نیمای 2 ساله توی ماشین کبود شد.
تلاش بی فرجام آقای دکتر برای رساندن نیما به بیمارستان هم با کوباندن ماشین به تیر برق بی فرجام تر می ماند.
انگار گربه می آید و مرغ عشق هایش را - که برایشان می مرده - می خورد ! این هم ور می دارد 3..4 تا گربه را می گیرد می کند توی یک قفس کوچک که نتوانند تکان بخورند.بعد از 2..3 روز هم که حسابی بهشان گرسنگی می دهد قفس را بر می دارد می آید روبروی حسینه ی روستا رویشان بنزین می ریزد همه شان را آتیش می زند.مردم روستا هم می ریزند آن وسط تا بخوره کتکش می زنند و بعدش هم نیروی انتظامی را خبر می کنند که وا مصیبتا از فردا عذاب الهیست که مثل باران روی سرمان نازل می شود.نیروی انتظامی هم پسرک را به جرم آتش زدن حیوانات اهلی و تسریع روند نزول عذاب های آسمانی بازداشت می کند.
قضیه مال چند روز پیش است.
پ. ن : یاد داستان پاچه خیزک صادق چوبک افتادم.
اصلا آدمی نیستم که تحت تاثیر شایعه ها قرار بگیرم.کافیست کمی شک ببرم حرفی از بازار شایعه سرچشمه گرفته تا به باد تمسخرش بگیرم و هزار و یک دلیل نقض برایش پیدا کنم.این را گفتم که فکر نکنید تحت تاثیر جو این اتفاق افتاده.
توی 3..4 روز اخیر 2 بار خواب دیده ام که به شهرمان حمله ی هوایی شده (اول بگذارید راحتتان کنم که تا به حال به یاد ندارم خواب های من تعبیر شده باشد.) همین امروز خواب دیدم دارم پشت کامپیوتر چت می کنم با یکی از دوستان که صدای ضد هوایی می آید.البته با صدای ضد هوایی آشنایی دارم، چون سر تا سر شهر پدافند است و گاهی هم می خواهند این ماس ماسک ها جام نکند مجبورند ماشه هایشان را بچکانند. خلاصه ما هم با تمام قوا به طرف حیاط رفتیم و درگیری مبارزین اسلام با نیروهای متخاصم را در هوا نظاره کردیم.توی آسمان رد بمب های رها شده از جت ها را می گرفتم که نکند زرتی بیایند بیفتند روی سر ما.اما اگر مزاح را کنار بگذاریم وقتی از خواب پریدم 4 ستون بدنم داشت می لرزید! یکوقت فکر نکنید آدم ترسویی هستم، نه، اتفاقا همین چند روز پیش با مادر محترم صحبت می کردیم بنده صراحتا اشاره کردم اگر جنگ شد بنده سریعا خودم را می رسانم خط.
اما چند روز است این جت های توی آسمان حسابی دارند مرا اذیت می کنند .نمی دانم شاید دلیلش همین کار بی سابقه ی نیروی هوایی باشد که یک جت را ورداشته آورده توی ترمینال اتوبوس ها. پایانه شده موزه ی هواپیما.
خوب این بیچاره ها هم جز همین چند تا اف 14 درب و داغون چیزی ندارند. مثلا پیشگیری می کنند که اگر یکوقت پایگاه ششم شکاری را – که همین بیخ گوش ماست – زدند، همین چند تا خنزرپنزر هم نابود نشود.
تو را من به خدا می سپارم دوست
دیروز و امروزت خوشحال و شاد
فردا و فرداهایت صبور
اما و گر ها در خزان
باغ بی برگی ها صبور
با نیشخندی در نهان
با غمی در بطن روح
می گویم
تو را هر چه که بود
هر چه که رفت
هرچه که شد
به خدا می سپارم دوست.