|
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
|
آرامش که می آید سلول به سلول آدم درکش می کند.حس می کنید روی یک ننو از هوا دراز کشیده اید و مدام یک نسیم خنک را که از سیبری آورده اند و توی تمام مسیر در یک محفظه ی مطمئن نگه داری شده که مبادا از خنکی اش کاسته شود روی بدنتان می دمند.این آرامش غنیمتی است.شاید سالی یک بار گیرتان بیاید.اما اگر بدستش آوردید قدرش را خوب بدانید.
آرامش که می رود سر تاسر بدنتان گرُ می گیرد.اصلا چیزی را حس نمی کنید جز همان حرارتی که از پوستتان بیرون می جهد.مستاصل می شوید.نگران هستید.خواب را می بوسید می گذارید گوشه ی تاقچه.بس که طول اتاق را در می نوردید پایتان پوست می اندازد.مدام می خواهید خودتان را آویزان چیزی کنید.
من نمی دانم توی یک زندگی جز آرامش چه چیز دیگری ارزش دارد مگر؟
من سعادت اُخروی را نمی دانم چیست.باید از اهل کتاب و ایمان بپرسید.اما امروز دیگر یقین دارم که سعادت و کمال دنیا، آرامش است.البته اگر فکر کرده اید آرامش یعنی پول، آرامش یعنی دختر بلوند، آرامش یعنی پسر خوشتیپ و آرامش یعنی کانادا...باید بگویم حسابی اوضاعتان خراب است و باید به فکر درمان خودتان باشید.
به دریا که بروی، وقتی به پشت روی آب ولو می شوی برای اینکه ابدیت را متصور شوی کافیست وزن سرت را بگذاری روی آب و گردنت را کاملا شل کنی.گوشهایتان می رود زیر آب.گوشهایتان می شود فارغ از دنیا و به ابدیتی ساکت و مخلص! می پیوندد.خوب حالا وقتش رسیده که دست و پایتان را هم شل کنید.نترسید، کمی می روید زیر آب.مثلا شکمتان و ران هایتان.اما سر انگشتان پایتان و چشم ها و بینیتان هنوز به این دنیا وصل است.نترسید، نفستان قطع نمی شود.اما برای رسیدن به ابدیت تو را به خدا دست و پا نزنید.شل باشید.آرام باشید.نه کوسه ای این دور و ورهاست و نه موجی که شما را به زیر بکشد.قسمت هیجان انگیر کار اینجاست.چشمهایتان را ببنید و سعی کنید گوش کنید.چه می شنوید؟
درست است.این صدای ابدیت است.
شب است. ناگهان فشار می زند بالا.آمپر هم می چسبد ! با سرعت می دوید به طرف دستشویی.به سرعت پشت در تنظیم می کنید که با پای چپ وارد شوید یا راست.اینقدر فشار بالاست که نمی دانید با کدام پا وارد شوید.قدم اول را که می گذارید برق قطع می شود...ظلمات است.هیچ نمی بینید.هیچ! حالا پیدا کنید پرتقال فروش را !!
شخصی که اذعان می کند دوست است – و البته من به جا نیاوردم – برای 2 پست قبل پیامی گذاشته که بدون هیچ توضیح اضافه ای پیام این دوست و جواب خودم را می گذارم. کمی طولانی شد.ببخشید!
پیام :
نویسنده: Private
شنبه 18 خرداد1387 ساعت: 20:37
دوست عزیزم حکومت مهربان تر از مادر که برای شما جنوبی ها سنگ تموم گذاشته و داره نیروگاه هسته ای می سازه، شاهکاری که هزینه ی اون رو همه ی ملت با تمام توان دارن میپردازن و در آینده هم خواهند پرداخت، غصّه نخورید، میگن امسال قراره تموم بشه، از اون وقت به بعد مملکت گلستان تر میشه، و شهر شما گلستان تر تر از همه جا و خیلی چیز های خوب دیگه که زبان من قاصر است و و و . من یه دوست قدیمی هستم، عمداً اسم شهر شما رو مجهول گذاشتم به این تصور که شاید مایل نباشی که اسمش رو ببرم
جواب من به این دوستمان :
سلام
با اینکه می گویید دوست هستید - آن هم از نوع قدیمیش - اما از پیامتان بیشتر بوی خصومت می آید.خصومتی که نتوانستم درکش کنم.نتوانستم بفهمم که هدفش من بودم یا مردم شهر و دیار من یا حکومت!... یا اصلا خصومتی در کار نبود و شما هم مانند دیگر اهالی این سرزمین بر سبیل عقاید جاری کمی غر زدید و رفتید. اما جدا از همه ی این مسائل نکاتی در پیام شما هست که من را ملزم به جواب دادن می کند.
مورد اول اینکه شما به 2 دلیل کار بیهوده ای کردید که اسم شهر من را مجهول گذاشتید. دلیل اول این است که توی دوستان وبلاگی و غیر وبلاگی من کسی نیست که نداند من بوشهری هستم و به بوشهری بودنم می بالم و این قضیه را مکرراً در وبلاگ بیان کرده ام. و اما دلیل دوم اینکه شما در خط اول و دوم پیامتان از موهبت نیروگاه هسته ای سخن به میان می آورید و بعید می دانم کسی دیگر توی این کره ی خاکی – و نه فقط ایران – نداند که تنها نیروگاه هسته ای ایران توی حومه ی شهر بوشهر ساخته می شود.
و اما مورد دوم کمی تاریخی است و بر می گردد به سال های پیش و تفکیک شهر های جنوب.قبل از انقلاب کشور تا حدود زیادی بصورت سیستم ایالتی اداره می شده و شهر های کوچک اطراف شهر های بزرگ و مهم بصورت نقاطی از یک دایره – که مرکزش همان شهر بزرگ بوده – هم از لحاظ مدیریتی و هم منابع مالی به مرکز دایره وابسته بودند.در جنوب، این مرکز " شیراز " بوده – بماند که سال ها قبل بندر بوشهر مرکز بنادر خلیج فارس و مهمترین بندر تجاری ایران بوده - و شهر بوشهر به عنوان بندری تجاری و سیاسی در منتهی الیه این دایره قرار داشته است.تمام منابع و درآمد این بندر هم جذب شهر شیراز می شده و اصولا تناسبی بین پیشرفت شهریت شیراز و بوشهر نبوده.این قضیه تا آنجا پیش می رود که ادارات آب و برق بوشهر هم تا چند سال پیش تحت نظر سازمانی به نام " آب و برق منطقه ای فارس " اداره می شد که چند سال است مستقل شده. دوست من فضاحت و رذالت تا بدینجا می رسد که چند سال پیش وقتی مسئولین محترم استان فارس متوجه می شوند این عسلویه چه گنجینه ی گران بهاییست می خواهند آن را از مرزبندی استان بوشهر خارج کنند و جزو استان خودشان بکنند تا از درآمد های کلان و نجومی آن به نفع خود استفاده کنند و که البته کارشان به نتیجه نمی رسد.همه ی این تاریخچه را گفتم برای چه؟ برای اینکه بگویم وقتی می گویم جنوب منظورم بوشهر است و نه فارس و هرمزگان و خوزستان.منظورم منطقه ایست که دومین ذخائر گازی جهان را دارد.خلیج فارس را دارد و و و اما مردمش از ابتدایی ترین امکانات انسان های شهر نشین محرومند و حالا شما با کدام رو می آیید به من می گویید حکومت مهربان تر از مادر برایتان سنگ تمام گذاشته؟!!...آخر من نمی دانم کینه ی چه چیزی را در دلتان دارید؟ بله حکومت با تمام دار و دسته اش می رود فارس و برایش سنگ تمام می گذارد.اگر از جنوب منظورتان فارس است ،بله درست می گویی.احسنت که برایشان سنگ تمام گذاشتند.
نکته ی سوم اما بر می گردد به نیروگاه هسته ای.
این نیروگاه هسته ای را آلمانی ها پیش از انقلاب طراحی کردند و شروع به ساخت. چندین نقطه را توی ایران بررسی می کنند که بهترین محل را حومه ی شهر بوشهر تشخیص می دهند.بعد هم که روسی ها می آیند جای پایشان را ثبت می کنند. حالا مردم بوشهر که دارند صبح تا شب ریسک زندگی کردن در کنار این نارنجکی که ضامنش هم کشیده شده را به جان می خرند گناه کرده اند؟ آخر نمی دانم جسارت تا چه حد؟ می آیید می گویید همه ی مردم ایران دارند تاوان نعمتی را می دهند که حکومت دارد به شما می دهد؟ برادر این نیروگاه اگر هم نعمت باشد که تا حالا نبوده، برقش خانه های شیراز را نورانی تر می کند.شایدم خانه ی خود شما را.اپسیلونی از این برق روانه ی خانه های بوشهر نخواهد شد. اگر می خواست چیزی از این حکومت به ما بماسد، از این پارس جنوبی بود نه این نیروگاه زپرتی که شرش بیش از خیرش است.
و در آخر هم باید بگویم شما اسم شهر من را مجهول کردید که نباید می کردید. دستتان درد نکند.اگر ادعای دوستی دارید چرا اسم و فامیل و آدرس خودتان را مجهول کرده اید؟
اگر یک جمله ی خیلی بی مزه و لوس و بدون قواعد ادبی و خالی از هرگونه محتوای با ارزش در طول چند روز 10...12 بار از طریق اس ام اس یا آفلاین به دستتان برسد چه می کنید؟ نکته ی جالبش اینست که هر نفری که این جملات قصار را برایتان می فرستد آن چنان ذوقی به خرج می دهد که انگار جلد دوم دیوان حافظ را برایت به ارمغان آورده.همه هم که فکر می کنند خودشان اولین نفرند که این جمله مسخره را شنیده اند.دیگر کم کم دارم مطمئن می شوم مردم ما با سرعت زیادی به سمت ... خل شدن پیش می روند.با هر چیزی ور می روند.با هر قضیه ای که اصلا پتانسیلش را ندارد شوخی می کنند.فعلا فقط کش تنبان اینجانب از هر گونه تمسخر و استحقار مبرّا مانده.
تابستانی تاریک در پیش است.حالا که توی بهار هستیم خیلی از معابرمان تاریک است و پیش بینی می شود این تاریکی به خانه ها هم سرایت کند چنان که کم و بیش این اتفاق هم افتاده.حالا زورشان به ما جنوبی ها بیشتر می رسد همیشه.هر چه فکر می کنم می بینم کلمه ی تاریک اصلا به تابستان نمی آید.بر عکس صفت "روشن" برازنده اش است.به خصوص اینجا که آفتاب چنان می تازد که از روشنی روز، شب ها را هم می توان روشن فرض کرد. صفت تاریک برازنده ی زمستان است.اما توی این روز های درهم و برهم که جای آدم ها دارد عوض می شود، جای رویا ها دارد عوض می شود، جای تلخ و شیرینی ها دارد عوض می شود...حالا دیگر جای فصل ها هم دارد عوض می شود.
همه ی سنگ صبور ها را دوست دارم
سنگ صبور چوبک
سنگ صبور چاوشی
سنگ صبور.....
همه ی سنگ صبور هایی که توی تخیلم ساختمشان و اما هیچوقت نداشتمشان.سنگ صبور هایی که شاید مال این دنیا نباشند.قطعا نیستند.توی این دنیا سنگ زیاد است اما هیچکدام صبور نیستند.یا زینتی اند و پر مدعا و یا با یک فشار دست خرد می شوند.
نیاز به یک غربال گری در اطرافم دارم.روابطم را باید بریزم روی آبکش و آنقدر تکان بدهم تا روابط یک طرفه حذف شوند.خوب همیشه تکه های کوچک طلا هم قربانی سوراخ های درشت غربال می شوند و از دست می روند. من از همین حالا شرمنده ی همه شان هستم که فرصت نیافتند پر رنگ تر باشند که بتوانم دانه دانه جداشان کنم. حتما همه تان قبول دارید روابط یک طرفه آزار دهنده و تحقیر کننده اند، اما نمی دانم چرا گاهی سعی می کنم بیشتر به این رابطه ها فرصت دو طرفه شدن بدهم. بخصوص اگر طرف مثبت رابطه خودم باشم. در اکثر موارد این امیدواری پوچ است و بی نتیجه و در آخر هم مجبورم همان کاری را بکنم که امروز دارم می کنم.دست پیش را دارم می گیرم. این یعنی علنا دارم به نفع خودم کار می کنم. توی این غربال گری سعی می کنم با پدرم هم رودربایستی نداشته باشم. چون شاید نگرانی های پدرانه هم به نفع من نباشد. فقط یک مشکل وجود دارد. آن هم افرادی است که دوستشان دارم و هیچوقت نفهمیدند، یا حتی بر عکسش را فهمیدند. خوب شرمنده ی همه ی این ها هم می شوم ، البته همیشه برای شان احترام قائل خواهم بود. اما دیگر نمی توانند احساسات من را ببینند. این تحولات دارد به سرعت رخ می دهد. فاصله بگیرید که یک وقت آینه بغلم به جاییتان نگیرد.
کمی پشت دستش را می خاراند بعد سرش را بلند می کند و می گوید می توانم چند لحظه وقتتان را بگیرم؟ در فکر فرو می روم.به دور و بر نگاه می کنم می بینم کسی نیست که بهانه بیاورم اینجا شلوغ است.می خواهم بگویم کلاس دارم می بینم تازه از کلاسم که تمام شده آمده ام بیرون.خوب تصمیم می گیریم بگویم هوا گرم است بگذاریم یک وقت دیگر که هنوز تصمیم را عملی نکرده می فهمم که با گفتن این حرف سالم بودن عقلم را زیر سوال می برم.دلم را می زنم به دریا که بگویم نه نمیشه !!...ولی خوب بعد که دقت می کنم انگار جمله ی دیگری گفته ام:
بله حتما...با کمال میل
آخرین نفس را که می کشد دست راستش را می برد بالا، چشمهایش را می بندد و به نشانه ی خداحافظی چند بار دستش را تکان می دهد.دستش که می افتد همه می زنند زیر گریه.اما او گریه نمی کند.کمی به آدم های کنارش که خودشان را به در و دیوار می زنند و گیس می کشند و خراش ناخن بر صورت می اندازند نگاه می کند و بعد از جایش بلند می شود و می رود سراغ تلفن.شماره را که می گیرد آنطرف خط بدون سلام می پرسد : تموم شد؟ نفس عمیقی می کشد و می گوید : نه، تازه شروع شد.
به خاطر یک خانم می روی لیسانس می گیری، ولی به آن خانم نمی رسی.به خاطر خانم دیگری می روی فوق لیسانس می گیری، اما به این یکی هم نمی رسی.به خاطر خانم دیگری می روی سر کار و یک درآمد معقول بدست می آوری، ولی باز به آن خانم هم نمی رسی.می روی پی اچ دی را هم می گیری به خاطر یک خانم دیگر، اما باز به این یکی هم نمی رسی.می روی یک میلیونر می شوی به خاطر یک خانمی، اما باز هم زرشک به این هم نمی رسی. یک هو می بینی همه چیز داری و اینجاست که متوجه می شوی هر چه داری از خانم ها داری.
آن وقت نه بخاطر هیچ خانمی، بلکه به خاطر خودت می روی سرت را می گذاری زمین و می میری.
نمی شود لامذهب، این طرف را درست می کنی، آن طرف سوراخ می شود.این ور را جمع می کنی، آن ور ولو می شود.درس را می خوانی سر کار نمی توانی بری.سر کار می روی، مشروط می شوی.البته نه که نمی شود، می شود.نه که ما نمی توانیم، ما هم می توانیم...اما...اما....نمی دانم اما چه.