تبليغاتX
طفر
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
 

 

از آن ایرباس هایی بود که ردیف وسط سه صندلی دارند.من آخرین ردیف وسط، صندلی وسط بودم! اول نفر سمت چپم آمد نشست سر جایش.یک جوانک بیست و هشت..نه ساله بود.خیلی خوشتیپ با کت و شلوار شیک.کمی گذشت نفر سمت راستمان هم آمد.یک حاج آقا آخوندی بود در ابعاد محراب فاطمی، با اغماض می شد گفت حسین رضا زاده.ما برق از سرمان پرید اما به روی خودمان نیاوردیم.هواپیما تکان تکان خورد و شروع کرد به حرکت که گفتند کمربندتان را ببندید.ما نرینگی کمربندمان را از زیر پای آقای کت شلواری کشیدیم بیرون مادگی کمربند را از زیر پای حاج آقا! کمربند را که بستیم حاج آقا تبسم کنان گفت : پسرم شما که یک کمربند داری( منظور کمربند تنبونمان بود) این یکی را دیگر چرا می بندی؟..ما هم گفتیم حاج آقا زکی!! کار از محکم کاری که عیب نمی کند.حاج آقا گفت : آفرین جوان..آفرین...ما اگر می توانستیم این طرز فکر را در ذهن همه ی مردممان بگنجانیم!! دیگر مشکلی نداشتیم.و شروع کرد به خواندن آیاتی چند از کلام الله مجید!

 

وقتی هواپیما بلند شد هی صدای این آقای کت و شلواری می آمد که می گفت : حاج آقا مسئلتن!!...و هی مشکلات شرعی خودش و همسرش را مطرح می کرد...من که گوش نمی دادم چه می گفتند،خواب بودم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 12:8  توسط میلاد  | 

 

 به مسافر کوچک

 

اگر بخواهیم مقایسه کنیم می توانیم بگوییم " دبی ".چرا که نه؟ " سیراف " در زمان خودش دبی خلیج فارس بوده, چه بسا بیشتر.زمان خودش می شود هشتم تا دوازدهم میلادی یا دوم تا پنجم هجری قمری.بندری به شدت پر رونق و با مردمی تاجر و صیاد و سیاح.از لحاظ توپوگرافی بی نظیر در خلیج فارس چرا که سیراف باریکه ای بوده میان کوه و دریا.نمی دانم تا به حال توی اینچنین جایی ایستاده اید یا نه.در حالی که کف های آب دریا با پایتان ور می رود سر بر می گردانی می بینی یک کوه خوش خط و خال پشت سرت قد علم کرده.بی نظیر است,بی نظیر.شاید باورش سخت باشد, 1000 سال پیش این بندر دارای سیستم فاضلاب با لوله های سفالی بوده.بیمارستان بزرگی داشته که از سرتاسر خلیج فارس برای مداوا به آن هجوم می آوردند.خانه ها همه چند طبقه و ساخته شده از چوب هایی که از هندوستان و آفریقا می اوردند.اکثر غالب مردم آن متموّل و ثروتمند بوده اند.هنرمندان سیرافی با پردازش هنری مروارید های خلیج انها را به آفریقا و هندوستان صادر می کرده اند.گویا آیین دفن مردگان آنها هم بسیار جالب بوده.سنگ قبرهای مکعب شکلی بر قبرهای مردگان می گذاشتند و آیات قرآن را با خط کوفی بسیار زیبا بر سنگ های مخصوص حک می کردند.

 

این بندر با شکوه بر اثر زلزله ی مهیبی در نیمه ی دوم قرن چهارم هجری قمری نابود شد که البته آثاری از آن هنوز باقیست.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:43  توسط میلاد  | 

 

 

من یک فرضیه دارم در مورد رابطه ی وضع مالی  خانواده ها و رشته ی انتخابی فرزندان این خانواده ها در دانشگاه.

 

این فرضیه بطور عینی بارها برایم اثبات شده.اما نتوانستم به این عینیت به عنوان سند اکتفا کنم. فرض این است: اگر استثنا ها را کنار بگذاریم, فرزندان خانواده های متموّل بیشتر گرایش به رشته های هنر دارند.در مرتبه ی بعد فرزندان خانواده هایی که از لحاظ مالی متوسط به بالا و متوسط هستند, گرایش به رشته های هنر و مدیریت دارند و فرزندان خانواده های متوسط روبه پایین و ضعیف از لحاظ مالی گرایش به رشته های مهندسی دارند.

 

توجیهش خیلی ساده است.خیلی!..اما می خواهم علمی تر اثباتش کنم.

 

 

 

* راستی بی بی از حج آمد.شاد است و قبراغ.دلش جوان است.زنده باشد اینشالله.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:58  توسط میلاد  | 

 

 

 

دوست عزیز, برادر بسیجی و فرهیخته

جناب  ازراییل

سلام علیکم

 

 

از آنجا که شنیده ام 2 برادر دیگر شما میکاییل و اسرافیل هم با کنار گذاشتن شغل قبلی شان – به دلیل سود آوری شغل شما – با راه اندازی یک کارتل به رقابت شدیدی با شما دست زده اند بنده شخصا چند مشتری دست به نقد و پا لب گور برای شما ردیف کرده ام.در ضمن باید بگویم که هیچوقت این کمپانی های نون به نرخ روز خور با شانتاژ بازی های معمول نمی توانند جای کارتل کهنه کاری مثل مال! شما را بگیرند.آخر من نمی فهمم آن اسرافیل که تخصصش ساز های بادی است یا آن میکاییل که مهندسی مکانیک  در طراحی جامدات دارد چطور می خواهند آدم بکشند؟

 

 

کمیسیون ما فراموش نشود برادر!

 

من الله توفیق

 

مخلص شما

 

میلاد

 

 

*پ.ن:  در نهایت از همه ی دوستانی که برای داشتن عروسک ذکر شده در پست قبل یا می خواهند برای من دخیل ببندند یا می خواهند پای نمازهای روزانه شان دست دعا بردارند تشکر و قدردانی می کنم.قول می دهم که یک دور دسته جمعی به همه بدهم.البته دوستانی که دعایشان بیشتر مقبول بیافتد انها را بصورت تکی دور خواهم داد و فلافل هم مهمان بنده.

 

 

 

 

* اصلاح اشتباه تایپی: عزراییل (از شبلی)

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:5  توسط میلاد  | 

 

 

اگر کسی امامزاده ای خوش مرام دور و اطرافش سراغ دارد لطف کند از طرف من نیتی بکند و دخیلی ببندد.

 

ما زن نخواستیم.این عروسک را بدهند به ما کفایت می کند.قیمتش هم 33000 دلار ناقابل است.

 

 

 

اگر کسی علاقه داشت, اطلاعات کاملش را اینجا ببیند.

 

 

 

پس نوشت (1) : سوء تعبیر شد باز!!...بله...بله...من بین ازدواج و این عروسک, دومی را انتخاب می کنم.اما بین تک تک دوست های خوبی که دارم و این عروسک اولی را انتخاب می کنم.

 

پس نوشت (2) : دست بردار برادر,من اعتراف می کنم که هیچ چیز به اندازه ی تنها بودن در یک امامزاده ی دور افتاده ی خاک گرفته مرا آرام نمی کند.

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:23  توسط میلاد  | 

 

 

 

 

 

آقای مصلیانی از آمستردام تماس گرفته بود.باورم نمی شد, بعد از 20 سال زندگی در هلند لهجه ی بوشهری را بهتر از من صحبت می کرد.بحث از همه جا سر در آورد از فیلم فتنه گرفته تا آب و هوا از تغییر بوم و ترکیب معماری بوشهر و تا بحث راجع به ریشه ی چند کلمه ی بوشهری.

آقای مصلیانی نقاش است.هر از گاهی توی آمستردام نمایشگاه هم برگزار می کند.می گفت نیاز به یک مدیر فروش دارد تا کمی دور و برش را خلوت کند.می گفت فقط یک راه نیم متری برای راه رفتن توی خانه ام مانده.بقیه از کف تا سقف پر است از بوم های نقاشی.

روی سنگ هم کار می کند.هنرمند قابلی است.

 

دلش برای بوشهر خیلی تنگ بود.می گفت زنگ می زنم با ننه ام حرف می زنم و می گویم ننه کلمه های قدیمی را بگو برایم.حرف های قدیمی...

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 12:8  توسط میلاد  | 

 

 

من از پایان می ترسیدم و آغاز کردم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:36  توسط میلاد  | 

 

 

 

توی یکی از این وبلاگ ها یک خانم به قول خودش ژورنالیست با اخلاق که از قرار معلوم دانشجوی دانشکده خبر است به شدت از رییس دانشکده شان که دانشجوی دکترا در دانشگاه آزاد است ابراز انزجار می کند و این را مایه ی ننگ می داند برای دانشکده.

 

به نظر من این طرز فکر مایه ی تاسف است.آن هم برای کسی که ادعای روشنفکری و ایضا ژورنالیستی می کند

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:22  توسط میلاد 

 

 

 

 

چند لحظه سکوت کردم و گفتم بین دوست هایت یک دختری که 18...19 ساله باشد, خیلی خوشگل هم باشد و تا حدودی هم مثبت... پیدا می شود؟

 

گفت : آره...خودت

 

 

 

 

 

پ.ن :

 

به نظر من هنوز که هنوز است یکی از بزرگترین نقص های فرهنگی وبلاگستان مقوله ی " کامنت " هاست.اینطور به نظر می رسد که این مساله هیچ وقت به صورت قطعی حل نشود چون هر روز تعداد زیادی به عنوان تازه کار وارد وبلاگستان می شوند.خدا را شکر بنده هیچ وقت توی این قضیه – جز در معدود دفعاتی – با مشکل مواجه نشدم.فقط وقتی میروم کمی وبگردی بکنم و مطالب دیگران را بخوانم حسابی حرصم عود می کند.

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 17:55  توسط میلاد  | 

 

 

مکتوب کردن یا به تصویر کشیدن فضاهای فولکلور را دوست دارم.جدا از آن دلایل کلیشه اش مثل بکر و دست نخورده بودن و یا آرامش بخشی یک سری دلایل شخصی هم دارم.اول اینکه بازنگاری این فضا ها پر از خاطره است برایم.از خاطره های خوشگل و ملوس گرفته تا خاطره های ضد حال و تهوع آور.

اصولا رشد و دگرگونی من منحصر به فضای فولکلور نبوده – و البته نمی توانسته باشد – ولی بنیاد ذهنی من بی شک فولکلور است.ترکیبی شفاف از بومیت و مدرنیته که هر جفتش به وضوح در شخصیت من موج می زند.پس یک دلیل دیگرش را اینطور می توانم عنوان کنم " بازگشت به خویشتن " .

خاصیت فولکلوریسم اینست دوستان, هر چه بیشتر از آن فاصله بگیرید بیشتر به طرفش جذب می شوید.کشف جدید من اینست که برعکس این قضیه هم وجود دارد.یعنی نمی شود زیاد به آن نزدیک شد و برای ارتباط  با آن و همچنین لذت بردن از آن باید یک فاصله ی نسبی را با آن حفظ کنید.

برایم خیلی مهم است که کسی فضای فولکلور را با فضای سنتی اشتباه نگیرد.خیلی ابلهانه است که بجای اینکه بگوییم مثلا این یک شعر یا داستان یا موزیک فولکلور است بگوییم سنتی است.

خاستگاه این دو متفاوت است.فولکلور فضا و مجموعه پدیده هایی است که بوم و خاصیت یک بوم و بطور کلی طبیعت و ذات یک بوم به ما القا می کند.اما سنت سراسر عقاید انسانی است. اگر با اغماض نگوییم تعارض, این تفاوت را باید جدی گرفت و لحاظ کرد.

 

 

" جاروی پیشی را برداشت.چرخی دور حیاط زد و چهار ضلع خانه را با دقت دید زد. خم شد و شروع به جارو زدن حیاط کرد.موندنی از صدای خش و خش جارو بیدار شد.هنوز احساس خستگی می کرد.دیشب از دریا برگشته بود.رفته بودند دوم ها را از آب بکشند.آنچنان صید بد بود که هم خستگی کار به تنش مانده بود و هم خستگی روزی شوم.

از 4 دری وارد 8 دری و از آنجا وارد حیاط شد.در یک لحظه ام کلثوم و موندنی نگاهشان گره خورد.شوهرش هر وقت بی روزی می ماند اوقات نداشت و بلعکس.هر وقتی سبدش پر بود از بهلول و سه بیتی و هوور و شوم دم اسکله ماهی ها را می فروخت و خنده کنان و بی قرار خودش را می رساند به کوتی و از انجا وارد بهبهانی می شد و پایش را که می گذاشت توی خانه " ام جون "کنان سراغ زنش می رفت و همانجا حسابی می بوسیدش و ابراز دلتنگی می کرد.ولی امروز نه آنروز بود."

 

* قسمتی از یک داستان ناننوشته

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 8:52  توسط میلاد  | 

 

 

اگر اشتباه نکنم داشتند راجع به پوشاک های جدیدشان صحبت می کردند و راجع به ماشین حمید و علی و تقی و نقی.اینور را که نگاه کردم دیدم یک بنده خدایی که صندلی کناری نشسته است سریع دارد کفشش را پشت پایه ی صندلی قایم می کند.کفشش کمی پاره بود.بعد همانطور که داشت به بقیه ی تعاریف آن دو خانم گوش می کرد.حواسش به کفشش هم بود که یک وقت قسمت های پاره اش معلوم نشود.می دانستم الان کجا سیر می کند.یک خودکار آبی داشت و یک دفتر پاره پوره که تمامش پر بود.این دفتر هیچ جایی برای نوشتن نداشت دوستان.حالا چطور می خواست این فرمول ها را بنویسد خدا می داند.برای اینکه حال و هوا را عوض کنم از خانم فلانی که یکی از همان دو خانم بود یک سوال درسی پرسیدم که حداقل از آن بحث های قبلی دور شوند.بعد دیدم من را نگاه می کند و به من که می توانم با این خانم صحبت کنم غبطه می خورد....

 

استاد که آمد و درس را شروع کرد دیدم مطالب را توی همان دفتر بین خطوط نوشته شده یادداشت می کند.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 20:0  توسط میلاد  | 

 

 

 

نیما 5 ام دبستان هم کلاسم بود.توی راهنمایی هم, هم مدرسه ای بودیم ولی کلاسش با من فرق داشت.رقابت درسی داشتیم همیشه.یادم می آید 5 ام که با هم  بودیم روزی معلممان – فرخیان – یک امتحانی گرفت که فکر می کنم ریاضی بود.من و نیما جفتمان شدیم  19.5. بعد من متوجه شدم نیما رفته سر نیمکتش نشسته و دارد گریه می کند.فهمیدم بخاطر نمرست.ما هم گفتیم چکار کنیم, چکار نکنیم. ما هم رفتیم نشستیم سر نیمکت مان آنقدر به مسائل غمبار فکر کردیم تا یه چند قطره اشک آمد پایین و یک مقداری اصوات ناهنجار را هم به عنوان افزودنی های مجاز اضافش کردیم و معلم آمد یک مشت ناز نیما را کشید یک مشت هم ناز ما را که بیایید به جفتتان 20 می دهم.بعد کلاس نیما هنوز دپرس بود که نمره, نمره ی خودش نبوده اما من با بچه ها بگو و بخند که چه کلکی سوار کردیم و آخ جان و این حرف ها.توی دانشگاه هم جفتمان " عمران "  می خوانیم.ولی او یک ورودی بعد از من است فکر می کنم.همین 10 روز پیش هم دیدمش.

 

دیروز بعد کلاس  به اتفاق یکی از دوستان داشتیم از جلو بوفه رد می شدیم که مثل برق خشک شدم.

اعلامیه فوت نیما روی دیوار به من زل زده بود.فقط داشتم به عکسش نگاه می کردم.نه چیزی می توانستم بگویم..نه چیزی بشنوم.مطمئنم چشم هایم خاموش بودن و آن پشت مشت ها توی حافظه ام آتش بازی بود.

 

 

یکی از دوستان آمد و گفت می دانی قضیه اش چه بوده؟ با سر اشاره کردم که نه.گفت انگار این بنده خدا 4...5 روزی گم می شود و بعد هم جسدش را لب دریا پیدا می کنند.هر معادله ای با هر تعداد مجهولی که بگویید حل کردم نتوانستم قانع شوم که نیما از بینمان رفته.

 

 

خدایا توی این سن می دانی داغ چند تا از دوستانم را به دلم گذاشتی؟..ای ول به تو رفیق...ای ول...

 

 

* این پیشامد غیر از ان پیشامدی است که توی پست قبل راجع به آن گفتم.منظورم این است که شبلی جان بهار هنوز دارد نکو تر می شود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 8:59  توسط میلاد  |