|
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
|
بُزخور.....این هم از سال جدید و پیش آمد هایش.
1 ماه نگذشته است ریقمان با بیقمان 2 تا شده.یکیش برای شما یکیش هم برای خودم تا تمام گاف های زندگیم را پوشش بدهم.
یک فحش آب دار طلبت روزگار.
زمان زیادی است که دارم سعی می کنم یک نوشته ی طنز بنویسم.بعد از این پست و این پست یادم نمی آید دیگر طنز درست و حسابی نوشته باشم.وقتی یادم می آید که 2 سال اول اینجا سرشار بود از هجو ها و طنز های مکتوب دلم برای خودم می سوزد.چرا که می دانم دلیلش چیست.روحیه ام خیلی شاد بود توی آن دوره.الان فقط هجو های کلامی با دوستان مانده که البته امیدوارم همین یکی باقی بماند.چون اصلا دوست ندارم شخصیت شوخم را از دست بدهم.سوژه هایی که بشود آن ها را سکه ی یک پول کرد زیادند این دور و اطراف، اما تا یک حال خوش نباشد بعید می دانم بشود یک چیز پدر و مادر دار نوشت.دوستان اگر کسی خواست ازدواج کند و مراسم عروسیش هم از نوع مختلط بود لطفا این بنده ی حقیر را بی اطلاع نگذارد بلکه کمی روحیه فنا شده مان در سال ها دفاع مقدس را ترمیم کنیم.
لعنت بر مسببش که راست راست دارد همین دور و بر ها قدم می زند.
آگاهی یک مفید مطلق است؟
نه.این جواب من است.
پشت هر آگاهی می بایست حرکتی باشد، اگر من ظرفیت این حرکت را نداشته باشم آگاهی یک ضرر است.یک فشار روانی مضاعف.یک درک بدون هدف.
شاید کار به اینجا ختم نشود.یک آگاه بدون تحرک در مقطعی دچار ناهنجاری هم می شود.در مقطعی دچار فرافکنی.شاید در اطرافتان انسان های زیادی دیده باشید که تمام چالش ها را از سر منشایی غیر از خودشان می دانند.
یکی از آن انسان ها من بودم.
بعضی وقت ها که به حد اشباع می رسم عقیده ام در مورد زندگی می شود این :
باید کنج عزلت جست. باید گذاشت توی کوزه و آبش را خورد.باید جوید و تف کرد.باید نشست گوشه ای و فکر کرد.باید قدرتمند بود.باید انتقام گرفت.کشت, زد, خورد, کرد و مرد.
یک کتابی داشتم از دوره ی تحصیلی راهنمایی که اگر اشتباه نکنم عنوانش " هفت داستان " بود. به جرئت می توانم بگویم که این کتاب را هفتاد بار خوانده ام.متاسفانه در جریان اسباب کشی 3 سال پیش گم و گور شد.این کتاب برای من پیشنهاد یک متد نسبتا کامل زندگی بود.یک سری داستان های تجربی که سرشار از واقعیت بود.کلیت کتاب را که کنار بگذاریم می رسیم به یکی از داستان هایش به نام "هسته ی گناه" که داستان دو مغازه دار در یک بازار بود که حجره هایشان روبروی هم بود. طبق داستان یکی از این حجره دار ها هر روز بعد از خوردن خرما یک هسته را به سر صاحب مغازه ی روبرویی اش می کوبید و در مقابل آن حجره دار به جای نشان دادن هر عکس العملی این هسته ها را یکی یکی در کیسه ای جمع می کرد تا بعد از چند ماه که این کیسه حسابی سنگین شد, آن را به سر حجره دار روبرویش می کوبد و باعث مرگ وی می شود. از نظر من اسم این داستان همیشه " هسته های کینه" بوده و نه " هسته های گناه ". و باید توجه کرد که این فرآیند ترسناک همیشه به همین شکل خود را نشان می دهد.
خوب اگر آن یارویی که هسته ی خرما توی سرش می خورد به جای جمع کردن هسته ها, هر بار همان هسته را به همان شکل به طرف مغازه دار روبرو پرتاب می کرد چه می شد؟ خوب درست است که شاید آن فرد هرگز نمی مرد, اما این کار عکس العمل صحیحی بود واقعا؟ به اعتقاد من مغازه دار می خواست به طرف مقابلش فرصت رفع حماقت بدهد.فرصت پشیمان شدن و استحاله. اما این کار را درست انجام نمی داد.گرچه فکر می کنم آن انسان تاوان آتشی را داد که خود افروخته بود.
و حالا که به خودم فکر می کنم می بینم که چقدر از این کیسه های پر از هسته, هسته های کینه دور و برم انباشتم.
با این ها چه باید بکنم واقعا؟
یک آگاهی معقول و غیر شانسی لازم است تا هر وقت از بین 6 در, ترجیحا یکی را انتخاب می کنی آن در, اشغال یا منهدم باشد.
آن در هم محتمل است که در مستراح باشد.
با این که این بازی بسیار بسیار لوس و ننر است و به امید اینکه یک روز ما را به یک بازی روشن فکرانه دعوت کنند من توی این بازی شرکت می کنم و به این ترتیب مشت محکمی به دهان استکبار می زنم.
گفتند که خصوصیات بد و خوبمان را بگوییم.
خصوصیت بد که بسیار است.
داشتن یک اراده ی تقریبا ضعیف برای گرفتن تصمیم یکی از این خصوصیات است که البته این خصوصیت توی کاتگوری بسیار بد جای می گیرد.از دیگر خصوصیت های بد شاید بتوان به بدقولی مسئولانه! اشاره کرد که ترجیح می دهم توضیحی راجع بش ندهم.تا حدودی منفی گرا هم که هستم.....عجب معجونی شد این....به به..
یک خصوصیت بینابینی هم دارم که اسمش صراحت لهجه است.گاهی خیلی تند است و آتش می زند.گاهی هم بسیار مفید عمل می کند.
خصوصیات خوب را می گذارم به عهده ی شما دیگر.اگر داشته باشم که می گویید.اگرنه که هیچ.
عمویم بنده خدا تعریف می کرد بعد از ظهر 3 شنبه ای که مراسم 4 شنبه سوری در حال برگزاری بود( به این می گویند یک پارادوکس خوف!، بعد از ظهر سه شنبه مراسم 4 شنبه سوری!!!!) در راه رفتن به شیراز تصمیم گرفتیم از کمربندی کازرون مسیر را ادامه بدهیم. می گفت بعد از دور زدن شهر و افتادن در جاده ی خروجی به صحنه ی عجیب و در عین حال رعب انگیزی برخورد کردیم.
مردم شهر در مسافتی در حدود 3 تا 5 کیلومتر در دو طرف خیابان به صف ایستاده بودند و اتومبیل های رهگذر را با انواع و اقسام ترقه ها، نارنجک ها، سیگارت ها و غیره و ذالک – البته به صورت روشن و قابل انفجار – بدرقه می کردند.
بیچاره ها فقط توانسته بودند شیشه های ماشین را بکشند بالا که مواد محترقه توی ماشین نیافتد.بماند که ماشین را بعد از رسیدن به مقصد اگر می دیدی گمان می بردی از جنگ ویتنام بازگشته.
اصلا حواسمان نیست که این اعداد همینطور دارند بیشتر می شوند.هی پشت سرت را نگاه می کنی می بینی هیچی نیست.هیچ ردی از خودت به جا نگذاشتی.می ترسم از ان موقعی که دیگر نتوانم حتی پشت سرم را ببینم.اول سال اگر برای همه شادیست برای من روز باز کردن یک پکیج فکریست که هر سال همین موقع باز می شود و دوباره بسته بندی می شود تا سال بعد همین موقع ها.
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید
یک نفر در آب دارد می سپارد جان
یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند
روی این دریای تند و تیره و سنگین