|
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
|
خوب برای خیلی ها جای تعجب بود که من تا حالا سایت منطقه ی ویژه انرژی پارس را از نزدیک ندیده ام.امروز با بچه های مهندسی شیمی دانشگاه خلیج فارس همراه شدیم و بلاخره توانستم از نزدیک این تاسیسات عظیم و جل الخالق بر انگیز! را از نزدیک مشاهده کنم.نمی دانید چه لذتی دارد وقتی بهتان می گویند همینجایی که ایستاده اید آنقدر گاز هست زیر پایتان که......
آقا...آقا...شما پایتان را روی دومین ذخیره ی گازی جهان گذاشته اید.
مقدار برق مصرفی برای هر فاز در هر روز! برابر با برق مصرفی یک شهر 100 هزار نفری در یک روز است.یا مقدار آبی که برای خنک کردن تاسیسات از دریا پمپاژ می شود به رادیاتور های مربوطه در هر روز! 5 برابر مصرف آب یک روز در تهران است.تازه همه اش 8 فازش به بهره برداری رسیده!
نکته ی جالب قضیه این بود که این 8 فاز با همکاری شرکت های اروپایی تکمیل شده.8 فاز بعدی را بیشتر بصورت قرارداد هایی موسوم به " بیع متقابل " انجام می شود. عملیات اجرایی فازهای 17 تا 28 را " قرار گاه خاتم الانبیا " بر عهده دارد!!!
حرف سیاسی را بیخیال حالا برادر.بوی گاز بیداد می کند در منطقه.آنهم منطقه ای با زیبایی های طبیعی بسیار زیاد.حتما اسم " سیراف " و یا " بندر طاهری " را شنیده اید.فاصله ی بسیار کمی با سایت انرژی پارس دارد.بیچاره کارکنان این فاز ها.بخصوص کارکنان بخش فنی.
نتوانستم زیاد عکس بگیرم.استعمال دوربین عکاسی ممنوع بود.یک چیز هایی گرفتم که می گذارم در لیان فوتو.
" بی بی " تا چند روز دیگر می خواهد برود حج عمره.بی بی هفتاد و سه سالش است.بی بی مدام می گفت : دی مو می میرُم آخِرش و چیشُم خونِی خدا نمی بینه.رفته بودم پیش بی بی امشب.تنها بود.یک بخاری " علاء الدین " دارد که اینطور که آدرس می داد و من حساب می کردم مال حدودا 30 سال پیش است.گرمای زیادی ندارد ولی همه را گرم می کند.همه را.بی بی یک گنج است برای ما.یک انسان مرجع.بی بی پزشک است، آشپز است، کشاورز بوده، همسر دار و خانه دار بوده ، مادر 4 فرزند بوده که یکیشان مادر من است.بی بی شکسته بندی می کرده و می کند.بی بی گوجه و گندم و باقلا می کاشته و درو می کرده.صورت بی بی شاید چروک دارد.اما دلش از من صاف تر است.بی بی ضرب المثل می داند و به من توی نوشتن کتاب ضرب المثل های بوشهری کمک می کند.بی بی یک گنج است.
بی بی می خواهد برود حج.
" قدرت برتر از حق است، حق از قدرت زاده می شود، حق حافظ خود را در قدرت می یابد "
حماسه ی هندی – مهابهاراتا- کتاب ششم
اسم " قدرت " که می آید به سرعت یک سه چرخه روی مغزم راه می رود.چرخ های عقب این سه چرخه یکیشان " هیتلر " است و دیگری " اسکندر مقدونی " .اما چرخ جلو کیست؟ جمهوری اسلامی؟، آمریکای جهانخوار؟.... نه پدر جان. " چنگیز است، " چنگیز خان مغول ".این آدم انگار زاده می شود برای قدرت. از چین و ماچین تا روسیه! ایران و بقیه ی بلاد اسلامی خاور میانه.دیگر اروپایی هایش را نمی دانم.حالا همین ها را که گفتم فکر نکنید کم چیزیست.بعید می دانم داریوش سوم هم در اوج قدرت وسعت ممالکش اینقدر بوده باشد.
عبدالعلی دستغیب در کتاب هجوم اردوی مغول به ایران می گوید :
جوینی، چنگیز خان را چنین تصویر می کند : خان مغول به عقل و هوشمندی از اقران خود ممتاز بوده. بدون رنج مطالعه اخبار تاریخی آنچه از عادت جباره ی اکاسره و از رسوم و شیوه های فراعنه و قیاصره مذکور بود، از صحیفه ی باطن خویش اختراع می کرد. اگر اسکندر در زمان او می زیست از حیلت و ذکای او تعلیم می گرفت.
و در جای دیگر دستغیب می گوید :
بعضی از تاریخ نگاران غربی که هنوز درد و باقی مانده ی تعصب مسیحی در خونشان جاریست، در درون خود شادند که یورش مغول با تضعیف اسلام و کشور های اسلامی مسیحیت را نجات داده، غافل از اینکه نابودی شهر های میلیونی نیشابور، هرات، سمرقند، بخارا، ری و بغداد که ارثیه ی فرهنگی قرون را در دل خود داشتند نه فقط علم و هنر کشور های اسلامی بلکه فرهنگ جهان را دچار زیان ساخت و وحشیگری را مدتی دراز بر جهان چیره کرد.
باید توجه کرد که یورش چنگیز به هیچ وجه از سنخ حمله ی اسکندر، ناپلئون و یا قیصر های روم نیست. اساس کشور گشایی های چنگیز شباهت بی نظیری به جهانگشایی های هیتلر دارد که طبق نقشه ای از پیش طراحی شده به منظور سلطه گری بر جهان و تنفیذ فرمانی الوهی صورت می گیرد. شاید بتوان گفت نوعی توهم خدا گونه.
قبل تر ها راجع به این قضیه گفته بودم.یک واقعیت به شدت تاثیر گذار و غم برانگیز است برای من.اینبار هم همینطور بود.ساعت از 11 شب رد شده بود.باد سرد و سوزانی! می آمد.ما گوشه ی گرمی نشسته بودیم و گرم گفتگو بودیم.آمد تو یک سبد دستش بود و چند تا بسته ی پسته ی خام هم تویش, از سرما فین فین می کرد.به لهجه اش هم نمی خورد بوشهری باشد.
آقا تورو قرآن بخر.آقا جون هر کی دوست داری بخر......آقا اگر نخری یعنی خدا رو دوست نداری...این را که گفت دیگر می خواستم همانجا خودم را چال کنم.
گفتم نمی خواهم پسر جان.سروش گفت بیا اینجا ببینم.کی بهت گفته بیای پسته بفروشی؟....خودم.....خودت؟.....آره خودم می خوام بفروشم....پولشو چیکار می کنی؟....واسه خودم نگه می دارم.....یعنی کسی مجبورت نکرده؟....نه.....چند سالته؟.....8 سال......کلاس دومی؟....نه اول.....
دوستش سرش را از لای در می کند تو می گوید حسین..حسین..بیا..بیا...
می روند بیرون. صدای دعوا می آید......
عادت کرده ام خوردنی های بسته بندی شده که به دستم می افتد, قبل از خوردن به تاریخ مصرفشان نگاه کنم و بعد سعی کنم به یاد بیاورم که در این تاریخ من کجا بوده ام و مشغول چه کاری!! خیلی کار هیجان انگیزیست.مثلا امروز که مشغول خوردن یک فست فود بودم از یه سس کچ آپ داشتم استفاده می کردم که کما فی سابق به تاریخ مصرفش نگاه کردم دیدم مال 5 آبان 86 است. به خاطر آوردم که 5 آبان تهران بودم و فکر کنم شنبه روزی بود که حسابی در گیر و دار بستن غرفه ی نمایشگاهمان بودیم.قسمت هیجان انگیزتری هم وجود دارد که متاسفانه غیر قابل اجراست و آن هم اینست که با خودم فکر می کنم اگر همان روز وسط آنهمه مشغله تلفنم زنگ می خورد و پشت خط صدایی به من می گفت : در این لحظه سس کچ آپی که شما قرار است در تاریخ فلان استفاده کنید تولید شد چقدر باحال می شد!
مطمئنم که من روزی می توانم پوز "ژول ورن" را بزنم.این خط این هم نشان.