|
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
|
به من هيچ ربطي ندارد كه جمال زاده يا جلال آل احمد را داريم.به من هيچ ربطي ندارد كه هدايت را داريم.بزرگ علوي را داريم.اينها همه سي خودشان، من و چوبك هم سي خودمان.همه چيز كه فن نويسندگي نيست. همه چيز كه سوژه ي مناسب و شخصيت پردازي نيست. همه چيز كه اغراق نيست! چوبك از جنس من مي نويسد.من را مي نويسد.خودش را مي نويسد.چه از اين بالاتر؟ از جنس نوشتن و از جنس بودن مهم است.همان چيزي كه نمونه ي آمريكاييش ويليام فاكنر است. باور كنيد اين 2 اسطوره از جنس همند.همانطور كه كافكا و هدايت از جنس همند.اما من هم از جنس چوبكم.از جنس دريايي كه طوفاني مي شود.از جنس مرد نفتي.از جنس انتري كه لوطيش مرده است.بوف كور هم سي خودتان!!
هروقت توانستيد پايتان را جاي پاي شوفر داستان چرا دريا طوفاني شد بگذاريد.وقتي توانستيد در كنار نخل هايي كه زاير ممد تنگسير از آن بالا مي رفت قدم برداريد و در دريايي كه شنا كرد شنا كنيد حرفم را مي فهميد.


من اين حرف مرحوم مغفور "رالف والدو امرسون" را قبول ندارم كه مي گويد انسان وقتي دوست واقعي خواهد داشت كه خودش يك دوست واقعي باشد.نه جانم! نه مشتي! ما رفيق واقعي هم بوديم و باز يك رفيق واقعي زير بالمان را نگرفت.
اصولا با اين نگرش مثبت و ايده آل مزخرف عمده ي فيلسوفان آمريكايي نسبت به انسان حال نمي كنم.آن پوزيتيو ها كه ديگر حال آدم را بهم مي زنند.همين امرسون، ايده آليسم را در مكتب آلماني ها آموخته. آلماني ها هم كه حسابشان معلوم است.جالب اينجاست اين كربلايي امرسون وقتي براي خودش كبكه و دبدبه اي درست كرد و تشكيلاتي به هم زد هميشه به نوچه هايش در مورد هجوم و نفوذ مكاتب فكري اروپايي در امريكا هشدار مي داد و به شدت جلوگيري مي كرد.توي كتاب هاي پدر و مادر دار هم كه نامي از اين آقاي امرسون برده نشده.نمي دانم شايد بدليل يونيتاريست بودنش است.
هركس اينجا براي خودش سازي مي زند!
میخواهم از این روز نصفه بروم . به جایی که هیچ چیز در انجا گاز زده و نصفه نباشد...
lable : یک دوست قدیمی
اين آفتاب همان است كه هر روز طلوع مي كند.
اين آفتاب همان آفتاب است.
اين تويي كه مسير نور را گم كرده اي.
روندم را بايد تغيير دهم.روند چه؟ روند همه چيز را.هرچيزي كه در حال اتفاق است يا قرار است اتفاق بيافتد.يك بار را گردن بد شانسي انداختي.2 بار را....چند بار مشكل از شانس است؟ خب مسلما مشكل جاي ديگر است و قسمت صعب قضيه هم يافتن همين پاشنه ي آشيل است.نمي توانم بگويم بضاعتم همين است چون مي دانم بالاتر از اين حرف هاست.خيلي بالاتر.اين را نمي گويم كه خودم را دلداري بدهم.نه! مطمئنم كه حقيقت دارد.با همين جفت چشم ها اين حقيقت را ديده ام.اما نمي دانم چرا فراموش مي كنم اين حقيقت لعنتي را. آن هم موقعي كه بيشترين احتياج را دارم.گند زده ام به همه چيز و گذاشتمشان به حال خودشان.منفعل شده ام.يك گردش منسجم نياز است.يك تكان برنامه ريزي شده.
حسابي غمگين شده ام اين روزها.مثل هميشه هم تنهايي اين بار را به دوش مي كشم.البته اهميتي ندارد.هر كس ديگري هم ممكن است همين وضعيت را داشته باشد.
تا اينجا كه اين حكمت خداوندي حسابي براي ما گران تمام شده.البته گفته ام به او كه تو هر بلايي سر ما بياوري ما باز هم مخلصت هستيم.اما انگار باورش نمي شود.خب چه خيال است؟ بگذار ما را امتحان كند.
نمي دانم چه شده! اصولا آدم ها را دوست داشتم از هر سنخي.اما ديگر تاب تحمل بعضي هاشان را ندارم.نشانه ي پيري است؟
خدا بزرگترين اشتباهي كه مي تواند بكند اين است كه به من يك قدرت بدرد بخوري بدهد چون حسابي مي تكانم آنهايي را كه ازشان حالم بهم مي خورد.ننه ي مرده شان را جلوي چشمشان مي آورم.مطمئنم كه خدا اين اشتباه را نمي كند.
از همه ي دوستان عذر مي خواهم.
ولي اين ترم را اساسي ريدم.
مطمئن باشيد تنها و تنها همين جمله مي توانست توصيف گرش باشد.
خدايتان شاهد است گاهي يك چيزهايي مي بينيم كه كفر آدم را هر قدر هم كه صبور باشي در مي آورد.يارو آمده ماشنيش را كه زن و بچه اش داخلش هست كنار پمپ بنزين پارك كرده.ماشين روشن است و كولرش جولان مي دهد بطوري كه تمام شيشه ها مه گرفته.بعد از جيبش 3..4 تا كارت سوخت در مي آورد صندوق عقبش را مي زند بالا 5تا بشكه ي 20 ليتري مي آورد پايين بعد همينطور مي رود بشكه ها را پر مي كند و مي گذارد صندوق عقب.بعد كه 100 ليتر بنزين گذاشت صندوق دوباره ور مي دارد مي آيد باكش را پر مي كند.يارو متصدي باجه مي گويد تو كه الان پر كردي مي گويد يه ربع اينجا كولر روشن بود كمي بنزين سوزانده.لب تا لب پر مي كند و مي رود.
رعايت نكردن حقوق ديگران و كمك به يك طرح حالا هرچند مزخرف ولي ملي به كنار.آخر اين آدم خانه خراب نمي گويد يك جرقه خودش و زن و بچه ي بدبختش و هرچي آدم تا شعاع ده متريشان را مي فرستد آسمان هفتم؟
خدايا رحمي بكن!
عاقبت همه مان يك بيل است و يك كلنگ.
براي چه حرص مي زنيد؟
عاقبت همه مان يك مشت خاك است و يك سوراخ.
براي چه خون يكديگر را مي مكيد؟
عاقبت همه مان همان بيل و كلنگ است.
با كلنگ سوراخي برايمان حفر مي كنند و
با بيل رويمان خاك مي ريزند.
همين
روح "محمد رضا خوشابي" شاد باشد در سراي آخرت.
يكي از بي نظير ترين كتاب هايي را كه خوانده ام خداوند الموت،حسن صباح است. اين كتاب نوشته ي پل آمير است و ذبيح الله منصوري كار ترجمه اش را كرده است.كتاب قديميست و نثر ترجمه اش هم تا حدودي با نثر امروزي فاصله دارد اما اگر محتواي تاريخي آن را از تخيل نويسنده جدا كنيم كتابي بسيار ارزشمند خواهد بود از دوران زندگي حسن صباح و رويداد هاي متفرقه ي آن دوران كه همه در نوع خود كوله باري از عبرت و درس آموزي به همره دارد.
با اين كه از زمان زندگي حسن صباح هشتصد سال مي گذرد ليكن قسمت هايي از اين كتاب به شدت وصف الحال امروز است و قابل تامل!
البته كتب ديگري هم در مورد اسماعيلي ها و به خصوص كيش باطني كه امامش حسن صباح بوده وجود دارد.از كتب كلاسيك مربوط به اسماعيلي ها و الموت و قلعه ي الموت مي توان به كتابي نوشته ي خانمي انگليسي به نام فريه استارك اشاره كرد كه در سال 1931 ميلادي به اين منطقه آمده و شرح حال سفر خود را به علاوه ي اطلاعاتي در مورد راه رسم زندگي الموتي ها را در آن مكتوب آورده است.
از جذاب ترين قسمت هاي كتاب خداود الموت مربوط مي شود به جريانات قلعه ي طبس به فرماندهي شيرزاد قهستاني كه از فرماندهان زبردست باطني ها بوده. در اين قلعه افرادي موسوم به فدايي با روش هاي خاصي پرورش مي يافتند تا در موقع لزوم براي انجام كارهاي بسيار خطرناك كه احتمال مرگ در آنها بسيار زياد است از آنها استفاده شود.بارز ترين ويژگي اين فداييان مقطوع النسل بودن آنان است كه طبق تئوري هاي آن دوره به جهت غلبه نكردن نفس بر فدايي ها در زمان انجام ماموريت هاي بسيار مهم بوده است.
از ديگر قضاياي جالب مي توان به قتل تركان خاتون و سوء قصد به حسن صباح را نام برد.
به هر حال اگر حال خواندن يك كتاب 700 صفحه اي را داريد خواندن آن را حتما بهتان توصيه مي كنم.
اين متن جالب را در ميلم پيدا كردم نمي دانم منبعش چيست يا كيست خداوندگار بر ما حلال كند|!
فقط تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است ، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم !
در اينصورت كره زمين مانند فردي 46 ساله خواهد بود!
هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در باره ي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكنده اي داريم !
اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي ، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كرده اند.اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود ! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد .
در اوايل هفته ي پيش ميمون هاي آدم نما به آدمهاي ميمون نما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت .
انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!
بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نمي گذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچاره ي 46 ساله آورده است !!!
او طي 40 دقيقه ي بيولوژيكي از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است .
او خودش را به نسبتهاي سرسام آوري زياد كرده ، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!
و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حمله ي برق آسا نگاه می کند
از ابتدای جلسه یکی از آقایون جوان مراقب هی می رفت کمی جواب جمع می کرد و می آمد به یکی از خانم های کناری ما تحویل می داد و ما هم به آن خانم نگاه می کردیم و سوت می زدیم که خوش می گذرد یا نه؟
یکی از این ور ما را می خواند یکی از آن ور مانده بودیم به کدامشان برسانیم که خانم مراقب تپل به آقای مراقب جوان گفت که انگار بنده شده ام محور شرارت در منطقه.آقای مراقب جوان هم خنده کنان به سوی ما آمد ما هم که کم نمی آوریم از همان جا لبخد ژکوندی تحویلش دادیم.آمد کنار ما و گفت فکر کنم اوضاع فی المنطقه خراب است باید پاشی و برگه را تحویل دهی.گفتم رییس بنده تکمیل نوشته ام می خواهم به این دور و وری ها برسانم که هی شما مجبور نشوی بروی جواب گیر بیاوری و بیاری برایشان. چشمکی هم گذاشتیم تنگ سخنرانی و کمی ضد حالش کردیم!
پشت سرش یک خانم مراقب ترگل ورگلی با دندان های ارتودنسی شده آمد گفت "اگه میشه برگشو ورندار بذار بنویسه " ما که جا خورده بودیم این از کجای آسمان آمده گفتیم آره راست می گوید این خواهرمان بگذار این خانم بغلی کمی بنویسد. یارو هم که هنوز ترشیده بود گفت نه خانم باید برگه اش را تحویل بدهد دیگر!
بنده که برای تحویل برگه پاشدیم یک هو سه چهار نفر اطراف ما هم بسیار تابلو وارانه پاشدند!!و بنده باورم شد که محور شرارت فی المنطقه بوده ام.
امتحان تمام شده کنار سالن آقای مراقب جوان دارد با خانم دانشجوی بغلی ما صحبت می کنند.
ساعت 5/4 صبح یکشنبه سوم تیر 86 خورشیدی است.
از خواب پریدم.
خواب دیدم شده ام یک انتگرال 3 گانه که بازه هایش معلوم نیست.
این انتگرال های 3 گانه ی از خواب بی خواب شده عمری
آواره ی وبلاگستانند.