|
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
|
فردا که جمعه بیاید بهار تمام می شود
چه باک؟
ما که بی تو اصلا بهار نداشتیم.
یادم می آید پیش دبستانی یا همان آمادگی که بودم قرار شد شبه نمایشی در یک سالن جلوی جمعیت اجرا کنیم که در آن نمایش هر کدام از بچه ها در نقش یک حیوان بودند و شعری در وصف احوالات آن حیوان می سرودند.خیلی جالب بود که آن وسط نقش " خر " را به من دادند و قرار شد شعری را از زبان جناب مستطاب خر ارائه کنم.این که چه شد نقش خر را به من دادند را بعد ها از زبان مادر گرامی فهمیدم ولی چیزی که بود و از آن موقع یادم می آید آن موقع اصلا برایم مهم نبود که دارم نقش خر را بازی می کنم و یا اصولا از وجه ی این حیوان شریف و با وفا و چموش آکاهی نداشتم.
طبقه تعاریف والده ی گرامی مسئولین برگزاری اعم از معلمان پیش دبستانی و باقی مسئولین به هر بچه ای که پیشنهاد " خر بودن " را می دهند از طرف خانواده با واکنش روبرو می شود و آخرین نفر نوبت به منی می رسد که قرار بوده در نقش پلنگ باشم! و در آن مجال که والده صاحب اختیار بودند با تواضع تمام این نقش را برای پسر گرامی خود قبول کرده و هر روز این شعر را که نصفه و نیمه در یاد دارم با بنده تمرین می کنند :
الاغ بارکشم من
بارکشم و لشم من
گردش کنان تو بیشه
هیچوقت سردم نمیشه
.
.
.
.
.
بعد از اجرا هم به پاس بازی بی نظیر بسیار از ما قدر دانی شد و به دلیل بازی زیر پوستی مان همگی یکصدا در آینده مرا یک بازیگر خوب پنداشتند.
خلاصه اینکه ما را خر کردند تا خر بودن را قبول کنیم.
آستینمان را بالا زده ایم و حلیم لت می زنیم
می گوید : چه وقت حلیم بار گذاشتن است؟
می گویم : مگر حلیم پختن وقت دارد؟
می گوید : بله که وقت دارد.محرم و صفر بار می گذارند.
می گویم : حالا ما در خرداد بار بگذاریم جرم است؟
می گوید : جرم نیست ولی ثواب نمی بری
می گویم : خدای شما گفته اگر حلیم را در محرم و صفر پختی و بهر کردی ثواب می بری و گرنه پول دور ریخته ای.نه؟
می گوید : نعوذبالله. چه می گویی؟ خب هر چیزی رسم و رسومی دارد
می گویم : خب رسم رسومات از کجا آمده اند. از پیش خدایتان؟
می گوید : اجدادمان
می گویم : خب اجدادتان از کجا آورده اند؟ علم غیب داشته اند یا فیلسوف بوده اند؟
می گوید : نه عزیز.تو امروز سر لج افتاده ای با ما
می گویم : خب می خواهم بدانم کدام شیر پاک خورده ای گفته وقت حلیم بار گذاشتن فقط محرم و صفر است؟
می گوید : هر کس گفته غلط کرده که گفته.گور پدرش کردن.تو هر کاری بکنی همان درست است.
می گویم : آها...من هم حرفم همین است دیگر. ببین چقدر من و تو تفاهم داریم؟!!!
* این " بحران مشروعیت " که می گویند یعنی چه؟
و آنچه از گفته ی خواص الناس و عوام الناس بر می آید حاکیست که در روز ششم خلقت – که پنجشنبه باشد – درگاه ربوبیت اسرافیل را با سورش راهی بانک مرکزی آستان ملکوت الهی نمود تا عمل وصول مابقی مبلغ چک حواله شده در وجه حامل برای ادامه ی اجرای پروژه ی آفرینش انسان را انجام دهد. اسرافیل بعد از دخول به بانک اعظم ملکوت الهی متوجه صفوف عریض و طویل و مرتفع فرشتگان و اجنه و دیگر مخلصان کائنات شد که چپ اندر قیچی از سر و کول دیگری مشغول به امر صخره نوردی بودند و این مهم باعث سرخ شدن چشمان آبی اسرافیل علیه رحمت شد . سرچشمه ی جوشان خونش فوران نمود و در یک آن بگویی نگویی سور خود را در کشید و بادی در آن نشاند که همه در جای خود خشک شدند دست بر فرق زنان به هوای قیامت اشهد خود را لحاظ نمودند و ریق خود را بیق خود یکی کرده و بر زمین افتادند و شروع به آه و فغان کردند که ای فرشته ی اعظم باری تعالی اکنون چه وقت دمیدن در سور باشد؟ مگر تو را چه شده که فرمان آفریدگارت سرپیچی می کنی؟
همانا اسرافیل سور خود را بلند نمود با دسته ی آن بر فرق اجنه ی مفلوک فرود آورد که ای بوزینه!(بعید می دانیم که منظور از لغت بوزینه، بوزینه ی امروزی خودمان باشد)کار آفرینش آدم اشرف مخلوقات در اثر بی عرضگی خدمه ی مفت خور بانک اعظم و فرهنگ پایین و تحجر زده ی شمایان امروز،10 روزست که پا در هوا مانده و این پنجمین بار است که به دستور قبله ی عالم قدم به این بانک منحوس می گذارم و هر بار یا تعطیل است و یا وجه نقد ندارد و یا شبکه انترانت زاغارتش!(معلوم می شود که این کلمه ی زاغارت قدمتی ازلی دارد.) مشکل دارد یا سرور مرکزیشان در آسمان نهم در اثر حمله ی سرخ پوستان اجنه آتش گرفته است.و امروز من آنچنان والده ای از اینان و شما در بیاورم که تا قیامت قیامت است در خاطر حقیرتان نگنجد.
خدمه و ارباب رجوعان بانک از هرای این فرشته ی اعظم درگاه ربوبیت بر خود لرزیدند و رییس مختلص بانک بدو بدو کنان و نفیر کشان در گاو صندوق خود را گشود و هر چه از نقدیات موجود بود تقدیم وی بکرد و بسی عذر خواهی از پیش نثار او نمود. که ای کبریای فرشتگان ما را بر بال سفیدت ببخشای.
اسرفیل سورش را غلاف نمود و در کادیلاک مدل 86 خود نشست و راهی کارگاه ساخت آدم ابولبشر بشد.
با تامل کم و نه زیاد در این روایت به آسانی می توانید دلیل این هرجیات و مرجیات طبیعی در زندگانی انسان اشرف مخلوقات را دریافت کنید.
پست فوتوغرافی
تقدیم به مسافر کوچک

دریای من!
* عکس از خودم
یادتان باشید هیچوقت چیزی نگویید که بعدها و حتی سالها بعد مایه ی دردسرتان شود.یادتان باشد که در انجام صواب دقت کنید.چون یحتمل کباب خواهید شد.یادتان باشد دست نمک دار این روزها سخت پیدا می شود.
شما اصلا چکار به کار دیگری دارید؟ کار خودتان را بکنید.
یادم می ماند.
قضیه خیابان لختی
فقد رئیت، خیابان لختتی،
عده کثیرت من ذکور و اناثتی.

والریح یوزوز فی الاشجار
والماء تجری فی میان الانهار.
ثم الاناث چادر هم اسودکانه کلاغتی،
و هناک شیخ بیدهی عصاء کالچماغتی،
و یک خرکچی علی پالان الاغتی،
و یشوقه بالدویدن تندکی و تیزکی،
و فی مشته سیخ کوچکی موسوم به " سیخککی " .
و جماعت الجوانان علی رئوسهم کلاهتی،
یتلهلهون فی الدنبال النسائتی؛
و النساء عورت عفیفه فی الچادرتی.
و به چشم خود دیدم مردی کوتاهتی،
چنین یقول به زن درازتی :
" الا یا ایها الخرمن نازتی ،
جیگرکی من ستمک قد کبابتی."
والله اعلم بالصوابتی.
"مرحوم هدایت"
من مرد نمی شوم...
دیروز کسی به من گفت تو مرد نمی شوی.دلیلش را هم اینطور عنوان می کرد که تو خیلی دلت نازک است.دختر ها هم به این دل رحمی و سبک دلی تو نیستند.
دو سه بار که من به این بچه هایی که گدایی می کنند و یا آدامس و شکلات می فروشند کمکی کردم و حسابی افسرده شدم این رفیق ما همراهمان بود و همین را دسته کرده بود و می کوبید بر فرق ما.
البته بیراه نمی گوید.نمی توانم...طاقت دیدنشان را ندارم.نه اینکه خودم بچه مایه دار باشم و روزی صد هزار تومن پول تو جیبیم.نه!. می دانم رنجشان از کدام جنس است.می دانم سنگینی جنس رنجشان چقدر است.می دانم پدر هایی دارند بدبخت تر و عاصی تر از خودشان و مادر هایی تنها مانده.
نمی دانید وقتی می آیند با آن چشمهایی که جز شرارت و بلا چیزی ندیده می گویند آدامس بخر چه آتشی به جانم می افتد.وقتی فکر می کنم که من شباهنگام سرم را بر بالینی می گذارم و آنها شاید ازین بالین محروم.من طعامی دارم و انها شاید اگر نتوانند بسته ی آدامسشان را بفروشند بدون طعام اند....
نمی دانید وقتی فردی در کنارم درمانده و مستاصل مانده و کاری نمی توانم برایش بکنم راهی ندارم مگر ریختن اشکهایی از سر آن چیزی که دیوانگی می خوانیدش.
به قول مهدا جهانگیر ما دیوانگان خاصی هستیم.
نمی توانم رفیق...نمی توانم....
اگر مردی به این است که چشم هایت را روی آنها ببندی و به پشت سریت اشاره کنی و بگویی برو از او بگیر، من مرد نیستم.
اگر مردی به این است که تا کسی از تو چیزی خواست او را یک فریبکار بپنداری و سعی در دست به سر کردنش برآیی...آری من مرد نیستم رفیق.
اگر مردی به این است که بتوانی در چشمهای این طفل معصوم ها زل بزنی و بگویی برو به درک...
باشد رفیق
من مرد نیستم.
پارادوکس؟
توی کتاب "غروب بتان " نیچه می گوید " همپشت دیگران باش، تا همه همپشت تو باشند، خاستگاه عشق به خویشاوند همین است. "
خیلی برایم جالب بود که پشت این جمله نیچه بوده است آن هم با عنوان بت ستیزی.
البته جای دیگر در همان کتاب این پارادوکس فلسفی در گفتارش را اینگونه توجیه می کند. " خرد آلمانی همان است که طی هجده سال با خویشتن در تناقض بوده است. "
این نیچه انسان بسیار با مزه ایست.می گوید " مردمان درشتخوی را با سرودن چه کار؟وه! چگونه است که این روسها می سرایند؟ "
بسی خنده شد.