|
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
|
نام فیلم : pearl harbor
نکته ی اخلاقی 1 : هر وقت ژاپن بهت حمله کرد سریع و بی معطلی پاشو بش حمله کن چون پررو می شه.
نکته ی اخلاقی 2 : اول مطمئن شو دوست دخترت یا دوست پسرت یا نامزدت و یا همسرت فوت کرده !!بعدش برو پیش نفر بعدی...چون تجربه ثابت کرده بعضی وقتها عزراییل افراد رو دیپورت می کنه و این میشه که شما وقتی داری با نفر بعدی دل و قلوه می دید اون نفر قبلیه سر برسه و گندش در بیاد که شما حتی حاضر نشدی صبر کنی تا کفن یارو خشک بشه.
نکته ی اخلاقی 3 : بالابر یک کشتی بزرگ اصلا جای خوبی برای یک گپ دوستانه نیست.
بینایی
سرش را روی دسته ی صندلی گذاشته بود.سعی می کرد به احساس شدید خواب آلودگیش جواب مثبت بدهد.صدای کفشهایی که روی زمین ساییده می شدند را می شنید و همچون موجی از ماورا احساس خواب آلودگیش تشدید می شد.بعد از دو سه بار پلک زدن و متوقف کردن نگاهش روی تصویری که شامل دید کمی از کف زمین و پایه ی صندلی بود پلک آخر را زد و چشم هایش را فراموش کرد.ارتباطش را با محیط به شنیدن محدود کرد.برایش جالب بود که تنها مجرای ارتباطیش با دنیای بیرون گوشهایش باشد.
صدای ورق زدن هایی بیهوده هوای سکوت را کنار می زد و پچ پچ های گاه گاه صداهایی زنانه حس خارشی در تنش ایجاد می کرد.
سعی کرد خود را نابینا تصور کند و خود را به دنیای سیاهی بسپارد.می خواست بداند چقدر و تا کجا می تواند با گوشهایش خیر را از شر و زشت را از زیبا تشخیص بدهد.
صدای استاد را که وارد کلاس می شد شنید.سعی کرد چشمهایش را باز کند.
اما چشمهایش دیگر جایی را نمی دید.
تا آخر عمر وقت داشت تمرین شناخت بدون چشم داشت بکند.
فرار
کمی آنورتر سرت را که بلند می کنی همهمه ای می بینی که تمامی ندارد.می آیی سر اولین میدان اولین داروخانه ای که به چشمت می خورد خودت را پرت می کنی تویش و به آن خانمی که لباس فرم آبی آسمانی پوشیده می گویی : دو بسته والیوم 10 لطفا .
نگاهت می کند و می پرسد برای چه می خواهی.حوصله ی جواب دادن نداری- برای فتق پدربزرگم که هرشب مثل گرگ زوزه می کشد.
1 بسته والیوم 10 می دهد و 1 بسته کدیین.
از در که خارج می شوی همانجا یک شیر آب می بینی.3تا کدیین را مثل نقل بالا می اندازی و یک آب هم رویش.سرت را بر می گردانی می بینی آن خانمی که لباس فرم آبی آسمانی پوشیده دارد عاقل اندر سفیه نگاهت می کند.
می زنی به چاک.می روی به طرف ساحل.
ساحلی در کار نیست.
با وجود این همه مگس مزاحم که کنارت رجز عاشقی می خوانند و یک مشت دود خاکستری که مزه ی سیب و نعنا و گیلاس می دهد و یک خروار عروسک ویترین نمی توان ساحل را دید.سر و ته می کنی و به طرف پارک راه می افتی. دمه پارک می شنوی نجوایی که می گوید : عرق ورق زروق خانم.
ترجیح می دهی پارک را هم بیخیال شوی و بروی خانه روی تختت لم بدهی و کتابی بخوانی و والیوم های فتق پدربزرگت را یکی یکی بالا بیاندازی تا صدای مگس های مزاحم آزارت ندهند.
بدون تأمل و صبر در حالی که از جلوی کتابخانه ات رد می شوی کتابی را بیرون می کشی و می روی خودت را روی تخت ول می کنی.کتاب را جلوی رویت می گیری تا ببینی قرار است با چه چیزی خود را خلاص کنی.اسم کتاب را می خوانی.
" شب اول قبر "
کتاب را محترمانه و به آرامی کنار تخت می گذاری
دو تا والیوم 10 را بالا می اندازی
پتو را روی سرت می کشی
به خانمی که لباس فرم آبی آسمانی پوشیده بود فکر می کنی تا زودتر خوابت ببرد.