تبليغاتX
طفر
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
 

 

 

 

واقعیت های تلخ

 

 

 

 

واقعیت ها را آنچنان که هست باید یافت نه آنطور که بقیه می خواهند، چون این واقعیت ها هستند که گاها به حقیقت ها دامن می زنند.البته نمی توان گفت که همه ی واقعیت ها مطلق اند و همین خاصیت نسبی بودن است که بعضی وقتها کار دست آدم می دهد.واقعیت ها به تدریج بوجود می آیند، تبدیل می شوند، ارتقاع می یابند و یا تنزل پیدا می کنند.بعضی ها هم که از ازل تا ابد یکی است مثل یک پایی بودن مرغ ها!

برخی مواقع واقعیت ها – مانند مورچه ی آرژانتینی – آنقدر زیاد می شوند که آدمی در پی نابود کردنشان بر می آید و چه بسا کسانی که موفق هم می شوند.اما نه با نابود کردن خود واقعیت ها و بلکه با از بین بردن علل وجودی واقعیت ها.اشتباه محض است که فکر کنیم واقعیت ها از بین رفتنی اند.فقط گاهی فراموششان می کنیم و به جمع خاک خورده ی بایگانی ذهنمان می پیوندند. واقعیت ها را اگر به نفع آدمی باشد و باعث خوشحالی شود شانس و اگر دردناک باشند تراژدی می نامیم.

کمی آنطرف تر واقعیت های تلخی وجود دارند که دلیلشان هیچ گاه مشخص نمی شود.این واقعیت ها متشکل از واقعیت های ریزتراند که آن واقعیت های ریز نیز به نوبه ی خود از واقعیت های خرد تری تشکیل می شوند. همین خاصیت این واقعیت های تلخ است که باعث شده هیچگاه از بین نروند و همیشه مانند یک روح خبیث سرگردان بر زندگی افراد و یا بر هیکل جامعه ای خراب شود.

 

کسی می تواند چند نمونه از این واقعیت های تلخ را برای من مثال بزند؟

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم دی 1385ساعت 11:49  توسط میلاد  | 

 

 

دیروز روز بزرگی بود،

 

روزی که در تاریخ زندگی من حتما ثبت خواهد شد.

 

۱۳۸۵/۱۰/۲۱

 

نه از بابت آن چیزی که بدست آوردم

 

از آن جهت که خواستن را توانستن کردم و

 

پی به یک حکمت و یک پازل بزرگ  در زندگیم بردم.

 

دیروز آن پازل بسیار صعب و رنج آفرین تکمیل و

 

پازل دیگری پیش رویم قرار گرفت که به تکمیل کردن آن نیز بسیار امیدوارم.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 13:43  توسط میلاد  | 

 

 

 

یلدا بازی

 

 

 

علی،دوست خوب و رفیق شفیقم مرا به یلدا بازی دعوت کرد و من بلاخره امروز فرصت اجابت دعوتش را پیدا کردم.دوستی به من گفت تاریخ مصرف این یلدا بازی هم تمام شده،اما بنده گمان می برم این بازی واقعیتی است که همواره ما بصورت یک خود درگیری با آن سر و کار داریم و امروز با این عنوان همگانی شده.البته باید پذیرفت که برخی چیزها را بعضی ها نباید بدانند و با توجه به این نکته شروع می کنم

 

1.    بچه سال که بودیم جایمان توی کوچه بود و گل کوچیک و دعوا و این حرفها.روزی پدرمان ما را نکته ای گفت که اگر روزی احیانا ناچارا وارد یک دعوایی شدید،گربه را دم حجله بکش و یک سیلی آب دار به یارو بمال که حساب کار دستش بیاید.ما هم در راستای اجرای پند پدر در موقعیت مشابهی و در حالی که یک بچه ی قلدر و گوریل و به اصطلاح خرزور جلوی رویمان بود یک سیلس آبدار در گوشش خواباندیم که برق از سرش پرید و جای 5 انگشتمان روی صورتش حک شد.ولی ناگاه متوجه شدیم کارمان نتیجه ی عکس داده و یارو بجای ترسیدن بسیار چهره ی نورانی و برافروخته و قرمز فسفری پیدا کرده که این امر موجب شد ابتدا دو محله را با یک ماراتن فرسایشی از دستش فرار کنیم و در ادامه تا یک ماه هم پایمان را در کوچه نگذاریم.

 

2.    عید سال 69 یا 70 بود که مادر بزرگم داشت به برو بچه ها عیدی میداد و چون پسر عمویم حضور نداشت عیدیش را به دست من داد که ببرم و به او بدهم و بنده هم در کمال امانت داری با مجموع عیدی های خودم و پسر عمویم هفت هشت بستنی خریدیم و به رگ زدیم که تا سه روز دچار انزجار مزاجی یا همان اسعال خودمان شدیم و تازه بعد از آن گند بزخور کردن عیدی پسر عمو هم در آمد...

 

3.    تا سوم دبستان شب ها خواب می دیدم که دارم زیر باران قدم می زنم و صبح توی رخت خوابم باران و بوران آمده بود.

 

4.    معلم شیمی پیش دانشگاهیمان با من و رضا انصاری لج افتاده بود. یک پراید نقره ای داشت که برق می زد.دو تا آجر 8 سانتی و یک نبشی 20 سانتی حرومش کردم که فکر می کنم حدودا 400،500 تومنی روی دستش گذاشت.البته این کار با تجربه ی کاملا موفقی که نسبت به 206 معلم فیزیک سوم دبیرستان بدست آمده بود انجام شد.( امیدوارم آن معلم شیمی  مسیرش به این وبلاگ نیفتد.)

 

5.    در همان بچه سالی بر حسب اتفاق دختر همسایه مان را از شیشه ی تهویه ی حمامشان دیدم که کرسی زیر پایمان در رفت و نزدیک بود ضایع شویم وگرنه فیلم داشت به جاهای حساس می رسید.

 

 

 

من این افراد رو دعوت می کنم :

 

آدولف هیتلر، فروید، موشه دایان، حسین رضازاده

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم دی 1385ساعت 12:2  توسط میلاد  |