تبليغاتX
طفر
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
 

چرا دریا توفانی شده بود؟

 

 

مردی کهزاد نام عاشق لکاته ای اهل فسا شده.همراه با سه شوفر دیگر – عباس، اکبر و سیاه – با چهار کامیون حامل پنبه از شیراز راهی بوشهر شده که در نزدیکیهای بوشهر دچار توفان می شود.چهار کامیون در گل فرو می رود.کهزاد که برای رسیدن به بوشهر عجله ای مرموز- از دید سه شوفر دیگر – دارد به مسیله( یا مشیله ) که منطقه ای صعب العبور است می زند تا بلکه زودتر به بالین زیور که اکنون از ظنّ او وقت وضع حملش است برسد. هنگامی که وی به بوشهر می رسد هوا بسیار توفانیست.وقتی وارد خانه ی مرجون(مرجان – شخصی که زیور را به قیمت 50 تومن از میر آقا خریده و با او کاسبی می کند.) می شود می فهمد که زیور فارغ شده ولی از بچه خبری نیست.البته زیور به او اطمینان می دهد که بچه سالم است و ننه او را به طبقه ی پایین برده است تا از سر و صدای توفان در امان باشد، ولی در پایان داستان خود زیور با اشاره به خرافه ای محلی وضعیت بچه را مشخص می کند.

 

از دیگر داستان های چوبک که بعد از انقلاب نتوانست سالم از زیر یوغ قیچی واد بازار شود، داستان " چرا دریا توفانی شده بود؟ " از مجموعه داستان های انتری که لوطیش مرده بود است.می توان گفت که این داستان را همان شد که سنگ صبور و چندی دیگر شدند.

در چرا دریا توفانی شده بود با اینکه می بینیم چوبک دست به تعریف یک فضای فولکلور و توصیف آن زده و اشاره به نماد های زیبایی می کند، اما پیرو چندین داستان دیگرش یک زن بدکاره را در اولویت نقش های خود قرار می دهد که در این داستان قرعه بنام زیور فسایی می افتد.فضای توصیفی در داستان چنان منطبق بر واقعیت است که اگر روزی گذارتان به بوشهر بیافتد می توانید عینا در جایی بایستید که به گفته ی نویسنده روزی کهزاد ایستاده بوده و از آن رد شده است.از این نقاط می توان به آب انبار قوام (که اکنون به رستوران سنتی تبدیل شده)، کنسولگری انگلیس ( که خرابه ها و سر درش هنوز موجود است) ، عمارت امیریه ( که روزی مرکز حکومتی بنادر جنوب و خلیج فارس بوده و بر حسب اتفاق ترم قبل موضوع پروژه ی درس اجرای سختمان های سنتی بنده بود) را نام برد.البته در این داستان نامی از دکل کوتی برده می شود که اکنون دیگر اثری از خود دکل نیست ولی جای آن کاملا مشخص است.

نویسنده سعی کرده هویت کهزاد و زیور را نیز از زبان یکی از شوفر ها معرفی نماید، اما چقدر می توان به این هویت تعریفی از شوفر اعتماد کرد( از آنجا که کینه ای میان کهزاد و شوفر وجود دارد) سوالیست که بی جواب می ماند.

 

دریاره ی چرا دریا توفانی شده بود بیشتر از این می توان گفت اما عقیده ام بر اینست که بیش از حوصله ی خواننده می شود.اگر عمری بود وقتی دیگر!

 

قسمت پایانی داستان:

 

عجب هوایه ناتو ایه.بند دل آدمو می بره.هرکی ندونه میگه دریا دیوونه شده.هدا بداد اونایی برسه که حالا رو دریا هسن.چه موجای خونه خراب کنی.مثه ینکه می خواد خونه رو از ریشه بکنه.تو را بخدا بوشهرم شد جا؟ هرچی می گم بریم شیراز،بریم شیراز، همش امروز و فردا می کنی.تو از این دریا و آسمون غرمبه ها نمی ترسی؟

زیور خیره تو انبوه تاریکی سقف اتاق را نگاه می کرد.به صدای رعد و کهزاد گوش می داد. کهزاد که خاموش شد با بی اعتنایی گفت: نه چه ترسی داره؟ از چه بترسم؟ باد و تیفون که ترسی نداره.همیشه هم دریا ایجوری دیوونه نیس.گاهی وختی که قرآن یا بچیه ی حرومزاده توش می ندازن دیوونه میشه.

 

 

 

 پ.ن : جناب دادفر لطف کردند و داستان را روی نت برای ما پیدا کردند.دوستانی که نخوانده اند می توانند از طریق لینک داستان در پیوند های روزانه داستان را بخوانند.

  

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت 18:7  توسط میلاد  | 

 

 

شوونیسم؛ ابزاری خصمانه

 

 

 

از پدیده های کهن در اقوام جهان ملّت پرستی افراطی و نامعقول و یا به عبارتی دیگر مبالغه ی کورکورانه در میهن پرستی آمیخته با نفرت از دیگر ملّت هاست.اصطلاح شوونیسم – یا شووینیزم – از نام نیکلاشوون،سرباز ناپلئون، گرفته شده که از جهت سرسپردگی بی چون و چرا و ساده دلانه به ناپلئون، زبان زد بوده است.انگلیسی زبان ها شوونیسم را به کنایه برای هرگونه زیاده روی خودپرستانه به کار می برند.

 

شواهد حاکیست که ترویج شوونیسم به عنوان سیاستی راهبردی در دست مسئولان نظام- از ابتدا تاکنون – جا خوش کرده است و امروز به اوج خود می رسد.حال اگر به اهداف ترویج این ایدئولوژی رادیکال گرا بپردازیم به نکات در خور توجهی بر می خوریم که تناقضات آشکاری را نمایان می کند.

گاه انسان های ساده دل و صداقت پیشه ای پشت بندش بودنده اند که در واقع اصطلاح مبالغه ی کورکورانه برازنده شان است.گاهی مصلحت اندیشانی این سیاست را پیشه کردند که آیین معقول، آن ها  را پس زده بود و امروز می بینیم شهرت خواهانی این دستگیره ی - نه زیاد سفت و سخت – آپارات را می چرخانند و می چرخانند.

 

کم و بیش آشکار بود بازی دادن ها و البته بازی خوردن های مضحک، ولی امروز با هزار و یک دلیل هویدا نامه ای منتشر می شود که ابعاد گسترده تر و به مراتب چندش آوری از این قضیه را در پیش رویمان می گذارد.نامه ای که اگر به جای امروز، دیروز منتشر می شد، شاید اتفاقات دیگری می افتاد.نامه ای که خون از آن چکه می کند.نامه ای که بازی خورده ها را بیشتر می رنجاند.

حیف که این بازی خورده ها امروز یا در گورند و یا روی تخت بیمارستان و یا بر روی صندلی چرخدار.

بعضی ها را هم فقط پلاک فلزیشان را آوردند.

 

 

یکی یکی، یا دو نفری

برخی دست در دست هم

و برخی دسته دستهو گروه گروه

آنان که به راستی دوستت دارند

در پشت دیوار

از سویی به سویی گام می شنند

عاشقان و هنرمندان

پایداری می کنند

 

 

و آنگاه که تمام هستی شان را به تو دادند

تلوتلو می خورند و می افتند

با این همه آسان نیست

که سرت را به یک دیوار ستبر لعنتی بکوبی

این،آنجایی نبود که....

 

آنسوی دیوار

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم مهر 1385ساعت 22:58  توسط میلاد  | 

 

عشقولانه

دردسر میلاد: یک آپ غیر منتظره

 

چشمانم را می بندم

 

                               تا روز میلادت را تجسم کنم

 

چشمانم را باز می کنم

                             

                             تا بدانی وقتی نگاهم می کنی، به قلبم الهام می شود    

 

چشمانم را می بندم

                            

                             تا لحظه ی میلاد عشقت در قلبم را به خاطر بیاورم      

 

چشمانم را باز می کنم

 

                           تا با نگاهم ، عشقم را به تو الهام کنم  

 

میلادم همیشه الهامت می مانم

 

از همه، به خصوص "میلاد" عزیز معذرت می خوام که بدون اجازه و هماهنگی، دست تو حریم خصوصی وبلاگ بردم....اینم از فواید دردسر بودنه دیگه..امیدوارم منو ببخشی میلاد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم مهر 1385ساعت 12:16  توسط میلاد  |