تبليغاتX
طفر
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
 

 

دوگانه سوزی

 

 

 

این روزها چنان مورد هجوم مشغله های مختلف و به خصوص مشغله های ذهنی قرار گرفته ام که انگار این انرژی ناچیز که از خوردن یک لیوان چای و یک لقمه پنیر نصیبم می شود کفاف مصرف بالای انرژی توسط این شلوغی های ذهنی گاه و بی گاهم را نمی دهد.

داشتم به دوگانه سوزی فکر می کردم.کاش می شد من هم راه دومی که هم ارزانتر باشد و هم بازدهی بیشتری داشته باشد پیدا می کردم تا از شر این کالری سوزی سنتی رهایی می یافتم.مثلا انرژی با به وجود آوردن یک تنوع، یک ابتکار در روزمرگی(؟)، یک منبع انرژی جدید که بدون اینکه وقت زیادی برای پر کردن مخزن و تبدیل پر دردسر آن به انرژِی تلف کنم با یک جمله، یک نگاه، یک صدا، با کمی تغییر از پس این فرایند تامین انرژِ بر بیام.

کاش می توانستم در این روزهای پر هیاهوی ذهنم کمی به تماشای موج های نترس خلیج بروم و لغزیدن جسورانه ی آنها را بر روی هم تماشا کنم.کاش می توانستم گوشه ی دنجی را برای غرق شدن در صدای امواج بیابم.

 

ببخشید! شما چیزی برای رفع خارش ذهن سراغ ندارید؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 9:8  توسط میلاد  | 

 

 

تقدیم به دوست عزیزم میثم میرزنده دل)میم میم)

 

 

گذری کوتاه بر فیلم تنگسیر

 

 

فیلم بلند سینمایی تنگسیر ساخته ی امیر نادری به سال 1352،برگرفته از رمان معروف تنگسیر نوشته ی صادق چوبک نویسنده ی توانای هم عصر هدایت است.امیر نادری با ساخت این فیلم و فیلم دیگری تحت عنوان تنگنا،موفق به اخذ مجسمه ی سپاس بهترین کارگردانی از ششمین جشنواره ی سپاس در سال 53 شد.فیلم تنگسیر که در 11 بهمن 52 برای اولین بار اکران شد شاید اولین آشنایی رسمی مردم عامه با صادق چوبک و کارهای کم نظریش را منجر شد که باعث ترغیب قشر عامه برای توجه بیشتر به آثار چوبک شد.

فیلم مذکور ماجرای مردی به نام "زایر محمد" از تبار تنگسیر( مردمی اهل منطقه ی تنگستان و دلوار در استان بوشهر) است که برای اعاده ی حیثیت و انتقام جویی از افراد استثمار گر محلی دست به اسلحه برده و سعی به از بین بردن آنها می کند.زایر محمد پس از کشتن این افراد با نام های آقا علی وکیل، ابول گنده رجب،شیخ ابوتراب برازجانی و عبدالکریم حاج حمزه به همسر فرزندانش در آنسوی آب ها ملحق می شود.

داستان این فیلم در شهر بندری بوشهر(زادگاه چوبک) اتفاق می افتد.کار فیلمبرداری این اثر ماندگار نیز در شهر بوشهر،در منطقه ای به نام چهار محل( که شامل چهار محلهی قدیمی شهر بوشهر با نام های کوتی- بهبهانی- شنبدی و دهدشتی) و به خصوص محله ی کوتی و همچنین در یکی از حومه های ساحلی شهر بوشهر به نام بندرگاه انجام شده است.از بازیگران نامی این فیلم می توان از بهروز وثوقی (زایر محمد)، نوری کسرایی،مرحوم نعمت الله گرجی،عنایت بخشی،مهری ودادیان و روح الله مفیدی نام برد.

با وجود اینکه فیلم در ژانر اجتماعی- حادثه ای طبقه بندی می شود،به دلیل بار سمبولیک بالای رمان تنگسیر،در قسمت های بسیاری از فیلم سکانس های سمبلیکی مشاهده می شود که بیشتر ریشه در آداب و رسوم منطقه دارد.سکانس هایی همچون ترسیدن دو اسب یکی به رنگ تیره و دیگری روشن،به هنگام طنین انداز شدن صدای گلوله،ناشی از کشته شدن آقا علی وکیل و همچنین حضور کبوتر سفیدی روی کاسه ی آبی که درش بسته و ایضا بوییدن پوکه ی فشنگ عامل کشته شدن آقا علی وکیل توسط خدمتکار همان خانه از این قبیل اند.در این فیلم باز هم خیر و شر بصورت مسلحانه در مقابل هم قرار می گیرند.جریان فیلم و نوع دیالوگ ها بیشتر سعی در نشان دادن بی عدالتی ها و استثمار گری های مفرط در زمان خود می کند.

شاید بتوان بازی قوی بازیگران نامی فیلم و همچنین یک فیلمبرداری درگیر و منسجم را از عوامل موفقیت فیلم نام برد و در عوض نورپردازی ضعیف و استفاده از دوبلور های غیر مجرب و نا آشنا به لهجه ی محلی منطقه از نقاط ضعف اثر نام برد.که البته مشکل دوبله و لهجه ی استفاده شده بیشتر برای افراد منطقه نمود پیدا می کند.

 

 

پر واضح است که بررسی کامل و شایسته ی این اثر در این مقطع امکان پذیر نیست.امید است در فرصت های بعد بیشتر راجع به این اثر و همچنین رمان کم نظیر تنگسیر صحبتی به میان آید.

 

 

 

 

پ.ن : عکس از خودم!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 11:23  توسط میلاد  | 

 

 

ننگ به نیرنگ تو !!!

 

 

 

 

 

لعنت به این تکنولوژی اطلاعاتتان که یک روز صدا دارد،تصویر ندارد.یک روز تصویر دارد،صدا ندارد.آن روزی که هردوی آنها را دارد سرور ساهاب مرده تان خراب است.مردشور این فضا دادنتان را ببرد که یک روز فضاست و یک روز قضا.به خاک سیاه بشیند آن راهکارهای مدیریتی تان که گند زده به اعصاب ملت.یک روز کامنت دونیشان باز نمی شود.یک روز وبلاگ لود نمی شود.یک روز ادیتور از کار افتاده.یک روز....یک روز انشالله زیر گل بروید و ملتی را راحت بکنید.از پرشیان بلاگ فرار کردیم.گفتند بلاگفا فلان است، به امان است.

 

نه پدر آمرزیده همشان برگ یک درخت کرمو و کپک زده است.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1385ساعت 13:17  توسط میلاد  | 

 

 

 

حقمان باخت بود،پس باختیم....

 

 

 

بعد از این همه کری خواندن و آفتاب مهتاب زدن جلوی دوستان آرژانتینی،بعد از آماده کردن پرچم برزیل برای یکشنبه ی هفته ی دیگه،انگار دست خدا کمی محکم بر سرمان خورد که هنوز جایش درد می کند.

خوب برای ماییکه برزیل را فقط در فینال دیده بودیم، مسلما باخت از تیمی که زخمش را قبلا هم خورده بودیم آنهم در یک چهارم....

 

 

 

 

البته باید منطقی بود.تیمی که قرار است که ببازد، می بازد.حالا اگر حقش باخت هم باشد که دیگه چه بهتر.دیگر مانده بود خود آلبرتو پریه را هم لخت شود به جمع گله ی خط حمله اش بپیوندد.می بینید؟ تیمی که نمی خواهد گل بخورد گل نمی خورد.4 مهاجم فوق ستاره ی جهان در حدود 30 دقیقه در بازی بودند،دریغ از تکه پاره ای فرصت خطرناک که روی دروازه این کله فندقی ایجاد شود.نمی دانم چشان شده بود.انگار فوتبال یادشان رفته بود.از آن طرف هم زیزو برای ما شیر شده بود.انصافا بعد از یورو 2000 تا حالا همچین بازی نکرده بود.شانس را می بینید؟

 

نمی دانم.شاید داشتن اینهمه ستاره آنهم یکجا دردسر ساز شد.

 

به هر حال این کابوس تا 2010 با ما می ماند.

 

این اتفاق هیچ که برای ما نداشت حداقل عبرتی شد تا زودتر از موعد کرکری نخوانیم وقتی خودمان هم هنوز تکلیفمان معلوم نیست.

 

مسئله ی مهم اینجاست که این باخت چیزی از ارزش های بیشمار برزیل همیشه قهرمان کم نمی کند.سه دوره پشت سرهم فینال آمدیم دو دوره اش قهرمان شدیم.به اندازه ی سالیان سال کوله بار افتخارات هم داریم.شما آرژانتینی ها و آلمانی ها حالا حالا باید بدویید تا به گرد ما برسید.( نه انگار هنوز هم عبرت نگرفتیم که کرکری نخوانیم).

 

حالا جمیعا بروید برای صعود نکردن آلمانی ها به فینال یک نذری، دعایی،مهره ای ...کاری بکنید.وگرنه این نئو نازی های پرمدعا تا 2010 بیخ ریشمان هستند.

 

 

یاحق

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم تیر 1385ساعت 15:19  توسط میلاد  | 

 

 

کاش زندگی دنده عقب داشت!

 

 

از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان باشد؟

جناب وغ وغ ساهاب کوچکتر که بود مثلا در دوران ابتدایی به شدت از معضلی به نام آمپول می هراسید.این جناب بیچاره از هر چیزیم که می ترسید سرش می آمد.یک بار در راستای همین ترس از آمپول دسته گلی به آب داد به این قرار:

 

مادر جناب وغ وغ ساهاب به دلیل داشتن شغل شریف پرستاری معمولا زحمت زدن آمپول ها را به بنده متحمل می شد.اما در یکی از روزهای نحس و نامیمون تابستان بود که این مادر عزیز تر از جان،وغ وغ ساهاب؛پسر کاکل زری خود را رها نموده و چند روزی به شیراز رجعت نموده بودند که در همان برهه ی زمانی زد و از بد روزگار این طفل معصو م و سر به زیر یعنی جناب وغ وغ ساهاب به مرض مهلک و لاعلاج سرما خوردگی – که ان شالله روزی یک بر یکتان باشد که مبتلا شوید – دچار شد.

پدر معزز ما را به مطب خانم دکتر محترمی بردند که از پیشانی خراب ما،دوست مادر گرام بودند و از انتهای وجودشان نسبت به ما علاقه ی وافری نشان می دادند.(می بینید؟ این خوشتیپی از همان کودکی برای بنده دردسر ساز بوده-البته  یکی از  این دردسر ها کارش خیلی درسته-).خلاصه بعد از پیاد کردن هفت هشت ماچ دومن آبدار بر روی صورت ما بدون بررسی اوضاع متشنجه! نسخه ی اعمال ما را در دست چپمان گذاشتند و فرمودند: موش بخوره توک زبوتو میلاد من، بدو برو تزریقات

گفتن این حرف از دکتر جان یک طرف،احساس خیسی در شلوار از طرف دیگر....

 

از خدا بی خبر نه چک زد و نه چونه ما رو کشوند تزریقخونه ( با ضرب آهنگ بخوانید)

 

ما که کم کم داشتیم کنترل اشکهای نازنینمان را از دست می دادیم راهی جز افتادن به دست و پای این خانم دکتر لا مروت ندیدیم....ولی خوب طبق معمول قلب این بانوان همیشه سنگ است و به هیچ صراطی مستقیم نیستند.

چشمتان روز بد نبیند.در تزریقخونه ی مذکور غول بی شاخ و دمی به طول 5/3 متر و عرض 2 متر با یک سبیل دسته هاونگیه خر نفله کن به انتظار این طفل معصوم نشسته بود.یک آن متوجه شدم که پدر گرامی ما را بلند کرد و روی تخت خواباند و آن جناب غول هم که انگار آن سیبیلش تا قزوین ریشه دوانده بود لبخندی زد و دندان طلاییش را زیر سبیل توی آب گوشت رفته اش را نمایان کرد و با یک فروند آمپول به سراغ وغ وغ بیچاره آمد.پدر جان که انگار دلش برای بنده کباب شده بود سعی می کرد این مخلص را راضی به پایین کشیدن تنبونه مقدس کند که آقا غول سر رسید و گفت آفرین کوچولو زود بکش پایین.بنده هم زدم زیر گریه و  شروع به سر دادن شعار "نمی خوام نمی خوام" نمودم.خلاصه در حالی که بنده خود را برای ترک دیار فانی و رجعت به سوی دیار باقی آماده می نمودم و جناب غول سعی می کرد با دستی باسن بنده را کنترل و با دست دیگر آمپول را فرود بیاورد اینجانب در لحظه ی فرود آمدن آمپول با حرکت تند و تیز رو به جلویی باعث شدم که آمپول بجای فرو رفتن در باسن بنده در دست آقای غول فرو رود.........

 

 

باشد که این داستان عبرتی بشود برای آنانکه می گویند زور را نمی شود با زور پاسخ گفت.

 

 

 

 

 

 

 

به چهار راه که رسید.گیج شد.نفهمید باید به راست بپیچد یا به چپ.

  پس مستقیم رفت.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم تیر 1385ساعت 10:15  توسط میلاد  |