تبليغاتX
طفر
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
 

 

داستان نومچه ß

 

 

استحاله

 

 

 

آویزان بود از روزهای به هم تنیده ی زندگیش.خسته و آشفته از کران تا کران روزهای سپری شده اش را اندازه می گرفت.تنها دلخوشیش حرف زدن با بلبلی بود که انگار این روزها حوصله ی همین را هم نداشت.از صبح که بیدار شده بود هیچکس را در خانه ندیده بود.پدرش که احتمالا دریای غُپی* را در می نوردید.مادرش که در خانه ی  دِی** منصور به همراه او سبزی پاک می کرد و..نه شایدم پشت سر دی شاپور یا کل خاتون حرف می زدند.خواهر کوچکش عصمت هم حتما توی کوچه مشغول بازی کردن یا درست کردن گردن بند بود. گردن بندی از گوش ماهی هایی که پدرش از بندرگاه برایش آورده بود.اینها همه سهم خانواده او از زندگی بود.توی ایوون اندرونی به دیوار لم داده بود و معلوم نبود چیزی را نگاه می کند یا نه. چیزی را می شنود یا نه.شلوارش را تا زانو بالا کشیده بود و لنگ خیسی را روی گردنش چلانده بود.یک هو هوای یک آب تنی مشتی به سرش خورد و هوس خنک شدن در گرمای امان بر تیر باعث شد تکانی به تن لشش بدهد و کمی اعضای بدنش را جابه جا کند.

دمپایی انگشتیش را پا کرد. از ایوون وارد حیاط اندرونی شد و از دالان ورودی گذشت و به سمت در حیاط رفت.وارد کوچه که شد متوجه صدای بادی شد که زوزه کشان پیچ و خم کوچه های تنگ و تاریک محله ی شنبدی را در می نوردید.کوچه های باریکی که فقط در اواسط ظهر چهره ی آفتاب را در خود می دید و در بقیه ی اوقات مجال راه رفتن را به اسرایش در سایه ی کج و کوله ای می داد.آرزو کرد که کاش جای باد و بود به راحتی یک پرنده بل آسانتر پیچ و خم کوچه ها را رد می کرد به بن بست زندگیش می رسید.

از شنبدی وارد بهبهانی شد و از صحن مسجد بهبهانی ها وارد خیابان اصلی شد.از آنجا دیگر دریایی به وسعت زندان زندگیش را می توانست ببیند.

انعکاس نوری خیره کننده از جانب دریا چشمش را زد.کشان کشان تن کرختش رابه ساحل ماسه ای رساند.جثه اش را روی خاک پهن کرد.چهره ی آفتاب سوخته اش محو تماشای فضای پوچی شده بود که رگه ی تلخ آبی رنگی در نهایتش به چشم می خورد. چقدر این فضا برایش آشنا بود.ذهنش را درگیر یک مشت روزمرگی پوک و توخالی می دید که روز به روز بیشتر رنگ تمام شدن به خود می گرفت.تن خود را به سختی چرخاند و با تکیه قرار دادن دست چپش نیم تنه ی بالایش را که مالامال از گل شده بود بلند کرد.

از جا برخاست و آرام آرام به طرف دریا رفت.با اولین برخورد آب با پاهایش سردی خوشایندی پاهای جزغاله شده اش را نوازش کرد.کمی مکث کرد.برگشت و پشت سرش را نگاه کرد.در خیابان اصلی کنار ساحل مرد و زنی در حال راه رفتن بودند.صدای خشن و بی ترحم مرد  که با سفاهت تمام سعی در متقاعد نمودن زن می کرد را در پیچ و خم روحش احساس می کرد.رویش را برگرداند و چند قدم دیگر جلو رفت.آب تا زانوهایش بالا آمده بود و کم کم وجود گرگرفته اش را خاموش می کرد.لبانش از فرط تشنگی خشک شده بودند.در گلویش احساس خفگی می کرد.جلوتر رفت....جلوتر و جلوتر....و بعد خود را به آب سپرد و مدتی هیچ نقطه ای از بدنش بالای آب دیده نمی شد.سرش را از آب بیرون آورد. نفس هایش در تعقیب هم بودند.احساس شجاعت می کرد.دوباره به زیر آب رفت.بار بعد که سرش را از آب بیرون آورد دیگر اثری از تشنگی روی لبانش نبود.آیا واقعا دیگر تشنه نبود؟..

آرام آرام به طرف ساحل آمد.مرد و زن کنار خیابان دیگر باهم صحبت نمی کردند.هرکدام به طرفی می رفتند.انگار مرد نتوانسته بود زن را متقاعد کند.چند لحظه در ساحل ایستاد و خط افق را دید زد.به خط تلاقی آسمان و زمین.از خودش پرسید آنجا کجاست؟...

کشان کشان خود را به کوچه های شنبدی رسانده بود. باد ختنبری که به سختی راه خود را در کوچه های تنگ محله ی شنبدی پیدا می کرد می وزید.

 

 

*دریای غُپی : دریای غپی به محلی گویند که آب در آن نقطه عمق زیادی داشته باشد.همچنین به نقطه ای از دریا که از آنجا دیگر ساحل پیدا نباشد گفته می شود.

 

** دِی : مادر، ننه

 

 

 

دردسر نومچه ß

 

 

رویا

 

 

هر روز به بازار می روم

شاید کسی را پیدا کنم که زندگیم را از من بخرد

آن وقت با تمام پولش هرچند تا که بتوانم تقویم می خرم

آن ها را ورق می زنم تا روز آمدنت فرا برسد

مدت هاست که هر روز به بازار می روم

ولی انگار هیچ کس زندگی یک دختر منتظر را نمی خرد

بازار این چیزها کساد شده

چاره ای نیست

گمانم باید باز هم منتظر بمانم

زندگیم هم مال خودم

 

 

 

نوشته شده توسط دردسر

 

پ.ن ۱: دوستان عزیز مشاهده می شود که گاها لینک پرشیان بلاگ بنده در وبلاگ هایتان موجود است.لطفا زحمت تغییرش رو به خود بدهید.ممنون

پ.ن ۲:  چه لطف بود که ناگاه رشحه ی قلمت        حقوق خدمت ما عرضه کرد بر کرمت

یا حق

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:27  توسط میلاد  | 

 

 

انزجار نومچه ß

 

 

صمد آقا " رِ " زد.

 

 

من نمی دانم مگر خائن سرخ و سیاه است یا شاخ دارد یا دم دارد؟

 

پرویز صیاد ( بازیگر نقش صمد آقا در فیلم های قبل از انقلاب) اخیرا طی یک مصاحبه نظرش را راجع به مسائل اخیر ایران و احتمال حمله ی نظامی آمریکا به ایران اینگونه بیان کرد.

 

 پرویز صیاد : ببینید در سال که ده ها هزار نفر در جاده های ایران بدلیل تصادفات کشته می شن، چه اشکالی داره آمریکا هم برای تغییر رژیم و ایجاد دموکراسی یه چند هزار نفری رو بکشه؟

 

هانیه ی عزیز 

من از شما سوال می کنم!

فک می کنید چی باعث میشه که فردی ولو ایرانی به خودش جرات بده راجع به همچین ملت بزرگی اینجوری درافشانی کنه؟

ناراحت نشید از من چون من نه دست نشانده ی حزبیم نه جیره خوار انجمنی.

ولی می خوام از شما بپرسم که فکر نمی کنید خودمون به این مسائل دامن می زنیم ؟

نمی دونم باید چطور صحبت کنم که خدایی ناکرده سوء تفاهمی پیش نیاد.ولی می خوام بپرسم از شما که فکر نمی کنید آن همکلاسی هایی که اینطور نسبت به مسائل درون مملکت ما به دیده ی تحقیر نگاه می کنند در همان مسیری گام بر می دارند که خائن های خودی برایشان هموار کرده اند؟

 

نازخاتون عزیز 

شما که اینقدر سنگ آن ور آبی ها را به سینه می زنید.فکر نمی کنید بعد از شنیدن این صحبت ها من حق دارم باز هم از پشت عینک بدبینی به اونها نگاه کنم؟

 

و زینب خانم 

من از شما یی که کوله بار علم رو حمل می کنید می پرسم.شمایی که هنجارهای مملکت فروید رو بر هنجارهای مملکت مادری و پدریتان ترجیح می دهید.

آیا فکر نمی کنید گله ای به اون جوان اکوادوری روا نیست وقتی یکی از خودمان اینطور راجع به مملکتمان حرف می زند؟

 

فکر نمی کنید بهتر است این مملکت رو بسازیم تا اینکه فکر بر اندازی یا خراب کردن آن باشیم؟

 

 

من امروز گریانم....برای خودم..برای مملکتم و برای تمام کسانی که فکر می کنند دشمنانشان خارجیست...

زهی خیال باطل، چون که ما اول باید با دشمنان خودی بجنگیم.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 19:27  توسط میلاد  | 

 

 

نقد نومچه ß

 

 

و آنگاه که رسانه ی بصری حکم شمشیر داموکلس را پیدا می کند...

 

 

اصولا در جوامع امروزی یکی از برگهای برنده ی قدرت ها و دولت ها در دست داشتن رسانه های جمعی بیشتر است. حال اگر در مملکتی از یک سو بیش از انگشتان دست رسانه ی بصری یا همان شبکه های تلوزیونی  و امثالهم وجود نداشته باشد و از سوی دیگر مردم آن جامعه محکوم به تحمل یک بایکوت اطلاعاتی نیز باشند تصور کنید صاحبان و سر دمداران آن چند رسانه چه کارهایی که نمی توانند با این رسانه ی وحشی بصری بکنند.

 

حال بیایید محدوده را تنگ تر کنیم و وارد بخشی از یک مملکت شویم که تازه سر و کله ی یک شبکه ی تلوزیونی به ظاهر مستقل از هر حزب و گروهی پیدا شده. شبکه ای که محدوده ی جغرافیایی کوچک و در عین حال مهمی را تحت پوشش قرار می دهد. باز هم تصور کنید که جنگ بر سر تصاحب این رسانه ی به ظاهر دولتی ( تامین امکانات از طرف دولت. اهداف در جهت اهداف حزب حاکم بر رسانه)چقدر می تواند دیدنی باشد.فردی که از همین رسانه به دلیل ندانم کاری و از زیر بار مسئولیت شانه خالی کردن اخراج شده، یک شب چشم بر هم گذاشته، صبح که بیدار شده دیده است اسم او به عنوان نماینده ی همین منطقه ی کوچک ولی مهم در مجلس قانونگذاری در آمده.( البته خیلی ها اعتقاد دارنن که از سر شب تا اول صبح اتفاقات زیادی افتاده است)مسلما می توان از همچین فردی انتظار داشت که پس فردا یک خیز بلند برای تصاحب آن رسانه بردارد.هم برای انتقام از رئوس زیربط آن رسانه که فرد مذکور را در نهایت شایستگی از کار بر کنار کردند و از آن مهمتر برای تصاحب یک شمشیر داموکلس و حکمرانی اطلاعاتی بر این مرز و بوم کوچک.

 

حال ببینیم نتیجه ی این مجادله چه می شود!!

 

از طرفی رئوس سابق سعی در ابقای هم می کنند و از طرف دیگر نماینده ی دوباره متولد شده سعی می کند به هر ضرب و زوری که شده و از طریق امداد های غیبی و حضوری که به دلیل داشتن انس این نماینده با معنویت و همچنین به پاس قدر دانی از دست دادن یکی از پاهایش در هشت سال دفاع مقدس به او می شود فرد معتمد خود را بر منصب ریاست شبکه ی تلوزیونی بگنجاند.چشمتان روز بد نبیند!!!..ملت بیچاره بد از چند وقت تماشای برنامه های ضد و نقیض در این شبکه، چیزی که گیرشان نمی آید هیچ...چشممان روشن، مجبور به تحمل یک ریاست غیر بومی دیگر نیز( در راستای بر اندازی سنت ریاست بومی در اداره جات دولتی و غیر دولتی)  می شوند.

 

 احتمالا ما باید در لعن این پیشانی سیاه خود مرثیه بخوانیم( شایدم حبسیه) که چرا در قرعه کشی انتخاب نمایندگان مجلس باز قرعه به نام نامزدی افتاد که انگار شب قرعه کشی خواب های بدی برای مرز و بومش و ابراز انزجار از آن کشیده بود. البته اگه او را بتوان متعلق به این بخش از مملکت دانست و بتوان ثابت کرد که عرقی هر چند ناچیز به خاک آن دارد.

 

البته کار به همینجا ختم به خیر نمی شود و گاهی ( گاهی که چه عرض کنم باید گفت همیشه) رسانه ها به جان هم می افتند و آن موقع دیگر باید نشست و یک فیلم کمدی را دید...افرادی که برای برداشتن گام های بلند شهرت حاضرند دست به هر کار نامعقول و نامتعارفی بزنند.بستن دروغ به یکدیگر و زدن تهمت های ناروا از این قبیل کارها به شمار می روند. که اخیرا وبلاگ یا بهتر است بگوییم وب سایت الپر یکی از این کارهای نامتعارف را به نحو احسن انجام داد و البته عذر خواهیش نیز در نوع خود جالب بود.

 

 

بک گراند نومچه ß

 

 

 

روی صندلی تاریکی نشسته بودم و فیلمی را تماشا می کردم که داشت گلویم را قبضه می کرد.فیلمی را تماشا می کردم که داشت رخ میداد...فیلمی را تماشا می کردم که با خنجر به روحم زخم می زد....او مرا نمی دید...

گوژپشت نبود اما کخی پشت کمرش داشت...خسته از یک عمر تنفس هوای نبودن، آرام آرام همچون نسیم آمد از کنارم رد شد....بازهم مرا نمی دید....اصلا هیچ چیز را نمی دید......ته کوچه ی بن بست که رسید ...پشتش را به من کرد و سرپایی شاشید....به روح خودش...به زندگیش...به آن گوشه ی بن بست رفت و کت پلاسیده ی تکه تکه شده اش را در آورد و روی زمین پهن کرد.تکه نون خشکی که از جلوی در خانه ای یافته بود را با دو دست گرفت و به زحمت تکه کرد و در دهان گذاشت...آن را بوی تند پیشابش که دماغش را غلغلک می داد میل کرد و بعدم عارقی را توی دهانش مزه مزه کرد و سپس آن را بیرون داد.دو دستش را در جیبهایش فرو کرد و انگار دنبال چیزی می گشت.بعید میدانم به دنبال مسواکش بود.چشمهایش خیره به انتهای آسمان...شاید پشت ستاره ها کسی را داشت که الان وقت صحبت با او بود...چون گاهی می خندید...گاهی اشک بر روی گونه هایش قل می خورد و گاهی هم عصبانی بود....بله...فک می کنم گاهی هم عصبانی بود...آخر سر هم درهمان حالت نشسته خوابش برد.به نظر می رسد به خوابی راحت فرو رفته بود.خوابی عمیق که در عمقش غرق شده بود.

....انوار خورشید ناله کنان صورتش را می بوسیدند.صبح شده بود..با تکانی از خواب پرید.انگار در خواب با کسی قراری گذاشته بود.سریع از جایش بلند شد و کت پلاسیده اش را به تن کرد..به دستهایش تفی زد و موهایش را جم و جور کرد و رفت که به قرارش دیر نرسد.

شب که آمد باز هم مرا نمی دید...انگار هیچ چیز را نمی دید.

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 21:14  توسط میلاد  |