|
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
|
دغدغه نومچه ß
لینکی چند روز پیش به دستم رسید که نوشته بود با یک سنجاق پلاستیکی صاحب خانه شوید.در نگاه اول شبیه به یک شوخی بود..اما بعد از مطالعه ی دقیقتر دیدم نه..انگار کم کم قضیه داره جدی میشه.مردی که با تعویض سنجاق پلاستیکی قرمزی( بعید می دونم این رنگ قرمز نکته ای داشته باشه، چون آبیته!)با یک خودکار ...و به همین ترتیب این خودکار با اجناس دیگر به جایی رسیده بود که سهامی رو خریداری کرده بود و می گفت که بزودی می خواد صاحب خونه هم بشه.
نمی دونم این قضیه رو میشه به ضرب المثل خواستن توانستن است ربط داد، یا باز هم باید شانس و پیشونی و اقبال و از این جور مزخرفات رو دخیل دونست.
گذشته از این مسائل سوال اینجاست که برای رسیدن به هر خواسته ای از هر سنخیتی اسباب خاصی لازمه؟ اگه جواب مثبته باید پرسید پس قضیه ی فوق الذکر رو چطوری میشه توجیه کرد و اگه جواب منفیه باید دید چطور میشه بدون هیچ نوع ابزاری از کاه، کوه ساخت! من فکر می کنم تحقق هر چیزی ملزوم داشتن یک سری وسیله هاست که این وسیله ها باید از طرقی تامین بشن تا بشه خواسته رو متحقق کرد.در عین حال فک می کنم خواسته ها و آرزوها یی متحقق می شن که حس خواستن بالقوه ی اون خواسته ها رو به یک تلاش واقعی بالفعل تبدیل کنیم. نمیشه این مسئله رو کتمان کرد که یک تلاش همه جانبه برای رسیدن به هدفی خاص عوارضی هم داره که میشه از " انزوا در برخی مسائل" نام برد.بدیهیه که فردی که تمام اهتمام خودش رو معطوف رسیدن به خواسته ای کرده مجالی برای توجه به برخی رویداد های اطرافش نداره.( به عنوان مثال این دختر های خرخون رو میشه نام برد که خط به خط کتابای درسی رو حفظن اما میگی یه بیت حافظ بخون ، دک می زن!).البته برخی دوستان این مسئله ی انزوا رو به عنوان یک تاوان استنباط می کردن.تاوان رسیدن به مطلوب . که البته این استنباط از طرفدارن زیادی هم برخورداره....و در آخر سخنی از نیچه که میگه :
آن کس که نداند، خواست خویش را در چیزها چگونه بگمارد، دست کم معنایی بر آن خواهد فزود...و از آن، این پندار زاده می شود که گاهی در آن خواستی پیشینی ( بنیادِ باور ) بوده است.
کاش زندگی دنده عقب داشت ß
ما اگر شانس داشتیم با کت و شلوار دنیا می آمدیم نه لخت مادرزاد!!!
ترم یک بودیم و گمان می برم که بعد از ظهر دوشنبه ای بود که جناب وغ وغ ساهاب در دانشگاه به سر می برد. ساعت 4 ریاضی داشتیم که بنده رفیق تهی مغز خود را صدا نموده و از وی خواستم که برای تخلیه ی روحی روانی به دستشویی هجرت کنیم و سریعا برگردیم که او پیشنهاد رفتن به مستراح استادان را داد به دلیل نزدیکی فاصله!!..ما هم از خدا خواسته تحت تأثیر فشار درون پذیرفتیم. وارد دستشویی استادان شدیم و مشاهده نمودم که از سه دستگاه مستراح هر سه بلا استفاده مانده.سریعا خود را به درون یکی هل داده مشغول شدم. وقتی بیرون آمدم در حالی که از عمق جانم نفس عمیق می کشیدم ملتفت شدم که دستشویی وسط اشغال شده ولی درش را کاملا قفل نکرده اند و ذره ای باز است. از اونجایی که حدس می زدم رفیق تهی مغز مان درونش باشد در هنگام شستن دست مقداری آب و کف صابون را با دو دست از بالای در به درون ریخته و پوسخندی زدم.متوجه شدم که صدایی از محتوای مستراح نیامد.با کمی تعجب برای اینکه کاملا زهر خود را بریزم با پا ضربه ای محکم بر در مستراح روانه نمودم که چشمتان روز بد نبیند آنچنان صدای آخی بلند شد که بنده خود ترسیدم و بعد از کمی دقت ملتفت شدم که صدای مربوطه کوچکترین شباهتی به صدای رفیق تهی مغز ندارد.!!!..در آنل حظه بود که سیستم پاپیون نمود و الفرار نموده و با تمام سرعت خود را از آن ناحیه دور نمودم.....
بیرون از دستشویی با قیافه ی منحوس رفیق تهی مغر مواجه شدیم و .....!!!!
به سرعت خود را به کلاس ریاضی رسانده در جای خود میخکوب شده و در افکار خود غرق در این موضوع که بیچاره ی بدبخت مضروب درون مستراح که بوده!!
استاد ریاضی محترم با 15 دقیقه تاخیر لنگ لنگان و دست به کمر وارد کلاس شدند..!
پ.ن : اینجا فرد خیری پیدا می شود که متصدی انتقال آرشیو بنده از پرشیان به بلاگفا شود؟
پ.ن : این مجیدآنلاینم چیزه خوبیه ...پس این دوستای آلمانی و کانادایی و سوئدی و اماراتی انگلیسی ما کدومان که نمی شناسیمشون؟...
پ.ن : تو پست قبل کلمه ی کیبورد ایهام داشت، منظور من کیبورد کامپیوتر بود که برخی دوستان با اون آلت موسیقی اشتباه گرفتن!!
پ.ن : کیک زرد و همش خودتون تنها خوردین.. یه تعارفم نزدین!!..این تهرونیا واقعا بی مرام شدن..!
وغ وغ نومچه ß
هووووووف...نفس عمیقی و بعد از آن بازدمی که شاید کبریتی لازم دارد تا به سان گاز خطرناکی همه چیز را جزغاله کند.
واقعا حق چیست؟ حقدار کیست؟
فک می کنید حد و حدودی برای سوختن حق است؟ فکر می کنید اگر جایی حقت له شد و جای دندانه های تیز کفشی بر روی گلویش ماند.دیگر باید منتظر باشیم که پس فردا در عوضش چیزی بیشتری؟....لعنت به بیشتر...لعنت!...
فک می کنید باید دفعه ی بعد حقتان را با پست پیشتاز برایتان بیاورند؟
کجای کارم؟ چه بر سرم آمده؟..این دل من است یا ظرفی پر از گدازه؟
این دل من است یا فقط بوی گند یک روان سوخته؟
صدای جیغ جیغ پنکه ی سقفی ... قار قار ساعت ... آخ و ناله ی کیبوردی که یک عمر بغضم را بر او کوفتم ...تا بلکه خود را..فقط خود را راضی کنم که آری ...حرفهای من قابل گوش کردن اند..ببینید این کیبورد چطور زخم های مرا قبول می کند؟..
حسودیم می شود.
خط دید مرا یک سری خط و خطوط پوشانده که انگار از حال رفته اند.افتان و خیزان نگاه سردم را به ثانیه شماری می رسانم که ضبت می کند تمام وجود مرا.
نمی دانید این زمان چه کارها که نکرده با من....نمی دانید از سه فرقه ی گذشته و حال و آینده اش هیچ خیری به من نرسیده. آن از خنده ی مستانه ی گذشته اش که کارش شده خندیدن به ریش من..آن از این فرقه ی حال...که با ما قایم باشک بازی می کند و آن هم از آینده که پشت مبارکش را به ما کرده.
قبول کنید که سخت است انتخاب مکتب یکی از اینها ...
دستم را از روی چهره ی سیلی خورده ی کیبوردم بر می دارم و به یاد غمخوار دیگری می افتم که ریه اش کم کم دارد چرک می کند.
خاک سر و رویش را پوشانده...بیچاره ...گیتار عزیز من....صدایش می کنم و به همدردی می طلبمش.
با هم فریادی را نجوا می کنیم....
توی این آسمون پر ستاره
کاش می شد یه ستاره
سهم من و تو باشه
توی این دشت پر از گل
کاش می شد یه غنچه ی سرخ
سهم من و تو باشه
توی این جاده ی خالی
توی این دشت خیالی
توی این دریای بی آب
توی این رویای پوشالی
دست من و توی دستات بگیر
راه من و از بیراهه بگیر
آخر کوچه ی غم چیزی جز من نیست
آخر رویای تو چیزی جز من نیست
توی این جاده ی خالی....توی این دشت خیالی....
دستش را بخاطر همدردیش می فشارم...بیچاره سرفه می کند..مثله روح من!!
پ.ن : به علی عزیز گفته بودم مرض سفرو گردش گرفته، متعاقبا از وی خواسته بودم که عطسه ای مارا تحفه کند.بلکه ما هم مبتلا شویم ...بیچاره از ما دریغ نکرد...ما هم مبتلا شدیم...حیف که فقط چند روز دوام داشت...احتمال وقوع سفری از پی یار آمد و بازش رفت.....روح مرا نیز با خود برد....
پ.ن : اون آهنگ رو ( که نجوا کردم) اگر خوب از آب در آمد می گذارم برای گوشهای شما.
پ.ن : کم کمک شکم ها تان را صابون بزنید .....بدتان که نمی آید شیرینی و من و دردسرم را بخورید؟..بله؟
داستان نومچه ß
بسته ی آدامس ها سر جایشان بودند. آنها را در زیپ داخلی کیف پشت کولیش جا سازی کرده بود. تازه از خواب بیدار شده بود و چون خواب دیده بود که آدامس هایش را دزدیدند وقتی از خواب پرید مستقیما سراغ کیفش رفت تا از بودنشان مطمئن شود.در حالی که چشم هایش را می مالید رفت که دست و صورتش را بشوید.مادر که زودتر بیدار شده بود سفره ی کوچک صبحانه را پهن کرده بود، صدایش زد.هانیه...هانیه..،بله؟ اومدم.دو استکان چایی و تکه ای پنیر که احتمالا کفاف یک نفر را نمی داد و دو دانه نان لواش که قرار بود شکم دو نفر را سیر کند. وقتی هانیه رسید مادر کمی اخم هایش را درهم کرد و تکه نانی به دهان گذاشت گفت: مدیرت زنگ زد و گفت یه هفتست صبح ها دیر میری مدرسه.کجا میری؟...هانیه که کمی جا خورده بود با کمی من و من سعی کرد قضیه را ماست مالی کند که صدای مادر بلند شد و......ها؟ نکنه با پسری چیزی دوست شدی و هر روز صبح اینور و اونور می زنی؟....ببین هانیه بعد از اینکه بابات رحمت خدا رفته من تورو به تنهایی بزرگت کردم وبا کار کردن تو خونهی اینو اون، نون و آبت کردم و به اینجا رسوندمت..بعد توبجای اینکه به درست بچسبی میری....ببین هانیه وای به روزگارت اگه یک بار دیگه مدیرت زنگ بزنه....قطره ی اشک شفافی که انگار از منبع نوری سرچشمه گرفته بود روی گونه های سرخ شده از خجالت هانیه قل خورد و روی دست راستش افتاد.اهالی سفره در سکوتی غمگسار فرو رفتند. هانیه استکان چایی رو کامل خورد و رفت که لباسش را بپوشد. مادر هم سفره را جمع می کند. تکه ی پنیر همانطور سر جایش باقی مانده بطوری که اگر کسی تازه می رسید گمان می برد که دو نفر تکه پنیر بزرگی را خوردند و اکنون کمی از آن باقی مانده.کفشش را از جا کفشی در آورد و روی پله نشست تا کفشش را بپوشد.صدای کوبیده شدن در حیاط ذهن خط خطیه هانیه رو سیاه کرد.در حالی که بند یکی از کفش هایش را نبسته بود به سمت در رفت و در را باز کرد.پسر صاحب خانه با هیکل نتراشیده ای در قالب در جا خوش کرد .سر تا پای هانیه را بر اندازی کرد و با لبخندی موزیانه سلام تلخی کرد.یهو مادر از راه رسید.بله کاری داشتین؟ سلام .حال شما چطوره؟..خوبیم.پدرم گفت بگم اگه کرایه....مادر حرفش را قطع کرد..به آقای سالاری بگو نگران نباش فردا صبح کرایه رو میارم میدم..نه نه بابام گفت اگه مشکلی هست و نمی تونین بدین اشکال نداره با ماه بعد حساب کنین. سر تا پای هانیه را براندازه دیگری کرد و چشمش برقی زد.انگار در ازای کرایه چیزه دیگری می خواهد... نه فردا کرایه رو میارم.باشه..خدافظ..بسلامت. سپس مادر رو به هانیه کرد و گفت: پس تو چرا اینجا وایسادی؟برو مدرسه دیگه. هانیه بعد از خداحافظی راهی کوچه شد. سر راهش به اولین پارک که رسید کیف پشت کولیش را پایین آورد و بسته ی آدامس را از کیفش خارج کرد و از هرکه جلویش رد می شد تقاضا می کرد آدامسی از او بخرد.هر از چند گاهی فردی انگار از روی ترحم و تعجب آدامسی از هانیه می خرد.ساعت هشت شده و هانیه بجای اینکه سر کلاس باشد هنوز آدامس می فروخت.پسرکی 15..16 ساله که در همان حوالی بود انگار بدش نمی امد که کمی سربه سر دختر آدامس فروش بگذارد..پس به جلوی او آمد از او درخواست آدامسی کرد و در یک چشم به هم زدن بسته ی ادامس را از هانیه قاپید و فرار کرد.هانیه اشک ریزان به دنبال پسر دوید و تقاضای کمک کرد.هانیه از تعجب شاخ در می آورد که چرا اینجا همه مرض کری گرفته اند صدای کمکش را نمی شنوند.خدا را شکر کرد که تصادف نکرده و در حال جان دادن نیست...پسرک که دیگرخود را پیروز حس می کرد و درجلوی هانیه می دوید ناگهان خود را پهن بر زمین دید و حس کرد که یک دمپایی گنده دارد بر سرش ضربه وارد می کند.بسته ی آدامس را رها کرد و فرار را ر قرار ترجیح داد.هانیه نفس زنان و اشک ریزان از راه رسید و با زنی مواجه شد که انگار همکار بودند و او نیز در پارک آدامس می فروخت. زن با نقابی از چادر از دماغ تا روی چانه اش را پوشانده .هانیه از زن تشکر کرد و لحظه ای در بغل و او گریه کرد - نمی داند چرا به زن اعتماد می کند - هانیه از زن خواست که نقابش را بردارد. زن انگار تمایلی به این کار نداشت.هانیه با دستان نحیفش نقاب را بر داشت. قطره ی اشک شفافی که انگار از منبع نوری سرچشمه گرفته از روی گونه ی زن قل خورد و روی دست راستش افتاد.
معارفه نومچه ß
نام کتاب : نامه به کودکی که هرگز زاده نشد
نویسنده : اوریانا فالاچی
مترجم : یغما گلرویی
ناشر : دارینوش
خلاصه ی کتاب : زنی که بر اثر یک رابطه ی نامشروع باردار شده ، با توجه به شانه خالی کردن مرد همخوابه اش از زیر مسئله ی پیش آمده بین انتخاب نگه داشتن بچه و سقط آن گیر می کند. با تلاش رقت باری سعی در متقاعد کردن خود در نگه داری از جنین می کند اما....
نظریه ی وغ وغ ساهاب : فضایی که قهرمان داستان در آن زندگی می کند از جنبه ی هویتی تفاوت های عرفی و قانونی با جامعه ی کنونی ما دارد به همین سبب بعید است که خوانند ه بتواند با قهرمان داستان همزاد پنداری عمیقی داشته باشد. در کل داستان از یک دید فمینیستی بهره برده و مشکلات حتی حقوقی و شخصی زنان را نیز بیان کرده است.نکته ی جالب در این کتاب ذکر مواردی علمی در مورد جنین در بعضی از قسمت های کتاب است. خواندن این کتاب برای اقشار مردان نیز خالی از لطف و فایده نخواهد بود.
پ.ن : دیشب نفیر گلوله ی ضد هوایی آرامش شهر رو در هم شکست. همه به کوچه ها ریختند به هوای اینکه. بله..جنگ شد..ولی از اونجا که نه صدای آژیر اومد و نه برق رو قطع کردند، همه ملتفت شدند که مانوره و بعد از کشیدن 10 نفس عمیق به داخل خونه برگشتن و مادر و پدر شروع به نقل خاطرات دوران جنگ کردند.
پ.ن : جناب وغ وغ ساهاب دوران دپریشین را طی می کند.
پ.ن : یا حق!
با تسریع روند فرآیند رسیدن به "حق غنی سازی اورانیوم" از طرف دولت جدید ایران( که هنوز علت آن به خوبی قابل فهم نیست) دنیا شاهد یک جنگ جهانی رسانه ای بین غرب و ایران بود و هست. در این بین رسانه ی ملی ایران برای حفظ پشتیبانی ملت دست به ترفند های زیادی زد که از جمله ی آن دماگوژی یا همان عوامفریبی بود که بوی گند آن حتی از برنامه ی خبری " بیست و سی" و آن کامران نجف زاده ی پر مدعا هم به مشام رسید و این جای تاسف فراوان دارد که خبرنگاران ما هم خواسته و ناخواسته درگیر این دماگوژی رسانه ای شدند. معمولا عوامفریبی آلت دست سردمداران بورژوائی می شود که قصد سپر قرار دادن ملت خود دارند و این مسئله ی مهم را ملت از یاد برده بودند.سانسور های شدید خبری، کوچک نمایی تصمیمات و قطعنامه های بین المللی بر ضد ایران و بزرگ نمایی رایزنی های بی فایده با کشورهای بی نفوذ، از جمله مواردی بود که به شدت در دستور کار رسانه ی ملی ایران قرار گرفت و این جای بسی تاسف دارد که باز هم شعور ملت به تمسخر گرفته شد.سردبیر های خبری نالایقی که در عصر حجر می زیسته اند امروز برش اطلاعاتی مملکتی را در دست دارند.افرادی که به ضم خودشان و رئوسشان افراد زیرک و چیره دستی اند که گاه با پیچاندن یک فعل ملتی را می پیچانند. جای انکار نیست که افراد زیادی تا به کنون فریب این حقه ها خورده اند. به اعتقاد بعضی از منتقدان که این حرکت را القای امید به آینده نزد ملت نام گذاری می کردند، این تنها راه مبارزه با رسانه های غربی است . از سوی دیگر سخن رانی های بی محتوا و آشوب زای تریبون به دستان مملکت از جمله رییس جمهور محترم سعی در ایجاد یک شور انقلابی در ملت کرد تا آن ها را بدون توجه به عواقب این خود سری و بی کلگی به پشتیانی از خود فراخواند.البته بدست آوردن اطلاعات بدون تحریف از رسانه های غربی هم کار آسانی نیست. آنها هم با مهارت تمام و با نکته سنجیه زیرکانه ای حتی با تغییر دادن جمله ای و فعلی یا با جعل تصاویری ذهن همه را دگرگون می کردند.همانطور که هر جنگی خساراتی را به دو طرف نبرد متحمل می کند، باید نشست و دید خسارت دیدگان این جنگ چه کسانی خواهند بود.
چه می شود کرد .....پیش می آید دیگر!
پارسال همین ایام بود که خانواده ی جناب وغ وغ ساهاب شدیدا در گیر کارهای اسباب کشی بودند و دیگر خبری از مهمان و مهمان داری نبود.
یادم می آید روز آخر که دیگر همه ی وسایل را به این خانه منتقل کرده بودیم بنده و جناب پدر در کلبه ی سابق مشرف بودیم که خدای آن روز را نیاورده چیزی را فراموش نکنیم. که پدر پس از اطمینان حاصل کردن از این مسئله اعلام نمود که : چیزی نمونده، بریم..بنده هم که در همان لحظه صدای موبایل ساهاب مرده یمان مانند صدای جغد در امده بود تایید کردم حرف ایشان را و وارد کوچه شدم که به تاکینگ مشغول شوم. انگار به نظرم رسید که پدر( گلاب به رویتان ، بلانسبت) به سمت مستراح رفتند تا در فاصله ی تاکینگ بنده چند کیلویی کم بکنند.
بنده در حین وراجی گاه گاه صدای ریزی که انگار نام بنده را صدا می فرمود ذهنم را خط خطی نمود. ولی وراجی امان نمیداد که بیش از این کنجکاوی کنم. بعد از 20 دقیقه وراجی دفعتا متوجه شدم که کار مستراح پدر انگار کمی به طول انجامیده..آمدم وارد حیاط شوم دیدم پدر مکرم با چهره ای بر افروخته در چهار چوب در جا خوش نمودند و فرمودند( تو کدوم گوری هستی؟ من گلوی خودم و پاره کردم)..بنده که در همان لحظه صحفه کلاچ خالی نموده بودم با چند ثانیه دک زدن ملتفتش کردم که تیلیفون گل انداخته بودم. بنده دیگر جرات نکردم سوالی در آن برهه مطرح نمایم. ولی عصر همان روز به نقل از مادر مکرمه ملتفت قضیه شدم که به این قرار بوده :
پدر معزّز انگار در بدو ورود همان روز آفتابه ی مربوطه ی درون مستراح را به سطل آشغالی می اندازد و هنگام ورود به مستراح در لحظات آخر این مهم را فراموش می کند و از آنجایی که در هفته های آخر شیر آب دستشویی نیز از داشتن یک لوله محروم بوده پدر معزّز( بلانسبت عزیزان) بعد از اتمام کار، ملتفت می شود که هم این دنیا را باخته هم آن دنیا را !!!! سعی در صدا نمودن بنده می کند که موفق نمی شود. نتیجتا تنها راه موجود بالقوه را بالفعل می کند و دستش را هی زیر شیر آب می گرفته و کَم کَمک سعی در نظافت خود می نماید.که همین امر باعث طولانی شدن زمان..... می شود.
حالا شما بگویید جناب وغ وغ ساهاب تقصیر کار بوده یا جناب پدر؟!
معارفه نومچه ß
نام کتاب : کیمیاگر
نویسنده : پائولو کوئیلو
مترجم : دل آرا قهرمان
ناشر : فرزان روز.......چاپ هفدهم 1380
خلاصه : چوپانی که در اثر دیدن نشانه هایی راه پر فراز نشیبی را برای رسیدن به گنجینه اش یا به گفته ی خودش " افسانه ی شخصیش" در مصر و در نزدیکیه اهرام مصر طی می کند.
نظریه ی وغ وغ ساهاب : کتاب از صحنه های حماسی بر خوردار می باشد که خواننده را به وجد می آورد و البته دیدی مثبت به زندگی و آینده در خواننده بوجود می آورد. شاید مثال ملموسش این شود که پایان شب سیه سپید است. خواندن این کتاب را به افرادی که امیدشان به آینده کمرنگ تر شده توصیه می کنم.
پ.ن : رفیق شفیق من ، جناب مکافات از عمق خندیدن چه فایده دارد؟بنده چه کنم که این پرشیان بلاگ هی زیر پای مارا خالی می کند. والله بنده از تغییرات این پرشیان بلاگ هیچوقت سودی که نبرده ام هیچ!!..همیشه متضرّر هم بوده ام.
یا حق!
ویژه نومچه ß
بیانیه ی مشترک بلاگر های معترض به حذف تعطیلی روزهای مهم:
در تاریخ و فرهنگ هر ملتی نشانه هایی وجود دارد که بیان گر اصلت و هویت ملی آن ملت است. بی توجهی و عدم اهتمام به آداب و رسوم و سنت هایی که از اندیشه ی ظریف و احساس ناب نیاکان ما نشأت گرفته تنها دلالت بر انکار اصالت تاریخی و هویت ملی و میهنی دارد که هیچ عقل سلیمی آنرا تایید نمیکند.
ما تعدادی بلاگر که این گوشه ی دنج را برای بیان نظرات و دیدگاه های خود برگزیده ایم، بدون هرگونه سیاسی کاری و تنها با عشق و علاقه وصف ناپذیر به فرهنگ ملی و ایرانی خودمان، مخالف حذف تعطیلی روزهای 29 اسفند( روز ملی شدن صنعت نفت ایران) و 13 فروردین ( روز سیزده بدر که یکی از آیین های به ارث رسیده از نیاکان ما می باشد) هستیم. این اقدام به هر دلیل پذیرفتنی نیست. نکنید این کار را، هویت ملی ما را جریحه دار نکنید. باور کنید فرهنگ ملی این مرز و بوم بیدی نیست که با این باد ها بلرزد.
نقد نومچه ß
...و آنروز که با دستان خود افتخاراتمان را دفن می کنیم !
و گاه گاه با خود می اندیشم که این همه برای چه؟...اینهه جان فشانی، لگد مال کردن غرور، ایثار مال و جان، گذشت از زندگی راحتی که حق بود و تحمل آنهمه فشار برای اینکه روزی خودمان گوشه ی خلوتی را بدور از هیاهوی ناسیونالیستی بیابیم و آرام آرام چاله ای عمیق بکنیم و همان چیز هایی را که روزی از بابتشان به کوچک و بزرگ، رند و سالوس، فخر می فروختیم را دفن کنیم و بعد از پر کردن چاله یک شاخه گلایون را که با روبان سیاه تزیین شده روی خاکش بگذاریم و چند قطره اشکم در جوارش رها کنیم و برای خالی نبودن عریضه و توجیه زنده بگور کردنش بگوییم خدا بیامرزتش!..
آری شماها همان هایی هستید که در کتب تاریخیتان عهد نامه های ترکمانچای و گلستان را مایه ذلت و خواری خواندید و عهد نامه ی پاریس را دسیسه ی دشمنان. شماها همان هایی هستید که رضا شاه را نشانده ی بریتانیا خواندید و پسرش را را بابت قبول کاپیتولاسیون نشانده ی اجنبی. ولی بدانید که فردا های نزدیک اسم شما نیز در همین صفحات تاریخی ثبت خواهد شد و از شما به عنوان قاتل افتخارات و سنن و فرهنگ آریایی یاد می شود. بله..شماهایی که به همین زودی زحمات آن بزرگ مرد مشروطه که با زحمات طاقت فرسایش صنعت نفت ما را از انحصار اجنبی خارج کرد و آن را ملی نمود. شماهایی که همین یادگار کوچک و گرد و غبار گرفته ی آن افتخار بزرگ را ، همین 29 اسفند را که سال تا سال حداقل یک روز ما را به یاد وطن پرستی هم عصرانمان می اندازد تا قدری به خود بجنبیم را می خواهید دفن کنید.
تا کی باید افسوس گذشته مان را بخوریم؟....تا کی؟
تا کی باید خودمان افتخاراتمان را دفن کنیم؟...تا کی؟
تبریک نومچه ß
هر سال همین موقع ها ست که گفتن جمله ی " امسال هم گذشت " شیوع پیدا می کنه...جمله ای که از سر تا پاش رو تار عنکبوت نا امیدی گرفته و از ریختش افسوس می باره...چرا؟...چرا بگیم امسال هم گذشت....چرا نگیم سال جدید دارد می آید...سالی نو داره شروع میشه..سالی که امکان داره خیلی پر هیجان باشه و سالی که بشه تمام افسوس های گذشته رو به افتخارات مبدل کرد!!...
فرا رسیدن سال جدید رو به همه تون تبریک می گم.
امیدوارم سال جدید سال رسیدن به آرزوهای دیرینتون باشه.
سالی توامان با سلامتی و سر افرازی هم برای خودتان هم برای خانوادیتان.
ما رو هم از دعای قلبیتون ب نصیب نذارید...سال جدید سال مهمی برای من خواهد بود.
ابر آذاری آمد و باد نوروزی وزید
وجه می خواهم و مطرب، که می گوید رسید؟
شاهدان در جلوه و من شرمسار کیسه ام
بار عشق و مفلسی صعب است می باید کشید
قحط جود دست آبروی خود نمی باید فروخت
باده و گل از بهای خرقه می باسد خرید...
پ.ن : از دوست و همراه عزیزم " مکافات " که در پیشبرد این ویژه نامه همراه من بود کمال تشکر رو دارم.