|
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
|
اگر روابطتان را مدیریت نکنید او مثل اسیری در چنگالش شما را مدیریت می کند، اگر ندانید کجا و کی باید درجه ی یک رابطه را کم کنید و یا زیرش را تند کنید یا اقتدار برای قطع رابطه های مخرب نداشته باشید، خوب مجبورید با ناملایماتی که به شما تحمیل می شود زور آزمایی کنید که وقت زیادی از شما می گیرد.علاوه بر وقت به راحتی می تواند وجهه ی شما را در مقابل اشخاص ثالثی که ناظر روابط شما هستند تخریب کند. افرادی که توانایی مدیریت روابطشان را دارند اصولا روابط پیچیده ای با طیف های مختلفی دارند اما اصولا با سیاستی که به خرج می دهند همیشه این روابط را با ترازوی تدبیرشان متعادل نگه می دارند.دقت کنید که این حرف به این معنی نیست که تحت هر شرایطی روابط خودتان را حفظ کنید! اتفاقا برعکس همانطور که گفتم رابطه های مخرب را باید با قاطعیت کنار گذاشت یا در حدی تنزّل داد که نتواند آسیب رسان باشد.البته از نگاه دیگر روابط با ارزش را هم نباید به دلیل سوء تفاهمات و سوء تعبیرات از دست داد. وجهه خیلی مهم است! گاهی یک جمله یا یک رفتار لحظه ای می تواند وجهه ی شما را تخریب کند. پس به شدت مراقب باشید.اگر وجهه ی شما تخریب شده، ناشیانه سعی در بازیابی وجهه ی از دست رفته نکنید.بدست آوردن وجهه کاری زمان بر است، عکس ِ از دست دادنش که در یک لحظه هم می تواند اتفاق بیافتد. از دید من " توقعات بی جا " بزرگترین آفات روابط - در هر سطحی – هستند. البته شک نکنید ایجاد این توقعات از خود شما بوده است. همیشه با توجه به توانایی هایتان در برآورده کردن توقعات طرف رابطه ایجاد توقع کنید، نه بیشتر! توقعات بی جا می توانند روابط را در هر سطحی نابود کنند. از روابط زناشویی گرفته تا روابط خانوادگی و فامیلی تا روابط دوستانه ی پیش پا افتاده. پادزهر این آفت فقط و فقط " شفاف سازی رابطه " است. مشخصاً بعضی از روابط برای ما مهم تر از بقیه اند ( که طبق نظریه ی "برنامه ی زندگی" همین روابط با مهم ترین افراد زندگیست که بیشترین تاثیر در برنامه ی زندگی ما دارد) برای مصون نگه داشتن این روابط از آفات تمام زوایا ی پوشیده رابطه را شفاف کنید. به صورت ضمنی سطح توقعات را مشخص کنید.
و در نهایت اینکه همیشه به یاد داشته باشید در حالی که روابط بی شماری شما را احاطه کرده است اما تنهای تنها هستید، به خصوص در مصائب و مشکلات.
ماهیتت همین بود خواهر من! من که می دانستم، لکن تو می خواستی انکار کنی. من که می دانستم آمال و آرزوهای کوچکت به کجا ختم می شود، تو سعی داشتی بزرگ جلوه شان بدی. حالا دیدی؟ البته کسی که عادت کرد واقعیات را انکار کند و خودش را یک پله بالاتر از بقیه بداند سخت بتواند از چشم هایش استفاده کند. سخت بتواند قبول کند که مسیرش غلط است. من که می دانستم به آزادی چطور نگاه می کنی، می دانستم که از آزادی چه می خواهی.می دانستم تحصیلات و امکانات دست آویزست. ناله ام به خاطر همین بود. حالا که سبک و سنگین می کنم می بینم چه خوب شد که رفتی و دیدم که خواسته هایت چقدر کوچک است. آنقدر کوچک که توی فیس بوک هم جا می شوند. شما و امثال شما دنیایتان خیلی کوچک است. به مدرک دکترا و رقصیدن در جشن های شبانه ختم می شود.به چسباندن خودتان به این و آن ختم می شود.
این ها همه ی غصه های من بود. که این قدر کوچک نشوی. که شدی.برای من هم سخت بود که خرد و کوچک شدن یک الگو را ببینم. باور کن گاهی برای این همه نادانی ات گریه می کنم. اما سرت باد داشت و دارد خواهر من! آن روز را می بینم که سرت به سنگ خورده خواهر من! فکر آن روزی باش که تاریخ مصرفت برای هم پالگی هایت تمام شود. آن روز دیر است، خیلی دیر. برای آن والدین که نتوانستند کمکت کنند هم متاسفم.
باور کن این لیاقت تو نبود، اگر دلگیر و شکسته ام به این خاطر است که افسوس آن همه هوش و ذکاوت را می خورم. افسوس آن همه توانایی را می خورم که به خیال خامت در مسیر درست قرارش دادی.
دودشان کردی خواهر من !
به او که آخرین بار حرف هایش سنگین بود و تن می لرزاند. به او که مصمّم آمد و مصمّم رفت. به او که تنها آمد و تنها رفت. به او که سخت آمد و سخت رفت. به او که ....
به او که گفت : آخرین بار که پدرم را دیدم نمی دانستم آخرین بار است، وگرنه به او می گفتم که چقدر دوستش دارم.اما حالا می دانم تو را آخرین بار است که می بینم...
به او که برای رفتن تردید داشت اما محکم رفت. به او که محکم رفت اما شکسته رفت.
به او که رفت...
برای آنهایی که تجربه نمی کنند متاسفم.برای آن هایی که از تجربه کردن می ترسند متاسفم. برای آن هایی که نمی دانند آدم تا تجربه نکند مثل صندوق خالی می ماند متاسفم.
خوشحالم برای تو که تجربه کردی. چه باک؟ تلخ باشد...
سرما و شب که باشد سکوت هم هست، سکوت که باشد سنگینی هم هست ، سنگینی که باشد دیگر چه می خواهی؟ می توانی قل بخوری توی خاطرات، از این طرف ، از آن طرف، همین نزدیکی ها، چهار قدم عقب تر.خوبی اش اینست که نه ترمز داری نه ایست بازرسی هست.بدی اش هم اینست که افسارت دست ِ خودت نیست. خرامان قل می خوری تو خاطرات و هی می گویی اینجا چرا اینطوری شده بود؟ این جا نباید اینطور می شد! آنجا اگر آن کار را می کردم بهتر بود و الخ....در نهایت فکر می کنی که به ! عجب درک عمیقی داری از خودت امشب. سریع بر می گردی به جای گرم و نرم خودت زیر لحاف به امید اینکه از فردا صبح این درک عمیق را لحاظ کنی...غافل از اینکه فردا صبح با وجود خورشید دیگر خبری از این سکوت و سرما و سنگینی نیست.