|
غولو زنگی افتو ول و کُه سبیل پلنگی افتو ول و کُه
|
ماهیتت همین بود خواهر من! من که می دانستم، لکن تو می خواستی انکار کنی. من که می دانستم آمال و آرزوهای کوچکت به کجا ختم می شود، تو سعی داشتی بزرگ جلوه شان بدی. حالا دیدی؟ البته کسی که عادت کرد واقعیات را انکار کند و خودش را یک پله بالاتر از بقیه بداند سخت بتواند از چشم هایش استفاده کند. سخت بتواند قبول کند که مسیرش غلط است. من که می دانستم به آزادی چطور نگاه می کنی، می دانستم که از آزادی چه می خواهی.می دانستم تحصیلات و امکانات دست آویزست. ناله ام به خاطر همین بود. حالا که سبک و سنگین می کنم می بینم چه خوب شد که رفتی و دیدم که خواسته هایت چقدر کوچک است. آنقدر کوچک که توی فیس بوک هم جا می شوند. شما و امثال شما دنیایتان خیلی کوچک است. به مدرک دکترا و رقصیدن در جشن های شبانه ختم می شود.به چسباندن خودتان به این و آن ختم می شود.
این ها همه ی غصه های من بود. که این قدر کوچک نشوی. که شدی.برای من هم سخت بود که خرد و کوچک شدن یک الگو را ببینم. باور کن گاهی برای این همه نادانی ات گریه می کنم. اما سرت باد داشت و دارد خواهر من! آن روز را می بینم که سرت به سنگ خورده خواهر من! فکر آن روزی باش که تاریخ مصرفت برای هم پالگی هایت تمام شود. آن روز دیر است، خیلی دیر. برای آن والدین که نتوانستند کمکت کنند هم متاسفم.
باور کن این لیاقت تو نبود، اگر دلگیر و شکسته ام به این خاطر است که افسوس آن همه هوش و ذکاوت را می خورم. افسوس آن همه توانایی را می خورم که به خیال خامت در مسیر درست قرارش دادی.
دودشان کردی خواهر من !
به او که آخرین بار حرف هایش سنگین بود و تن می لرزاند. به او که مصمّم آمد و مصمّم رفت. به او که تنها آمد و تنها رفت. به او که سخت آمد و سخت رفت. به او که ....
به او که گفت : آخرین بار که پدرم را دیدم نمی دانستم آخرین بار است، وگرنه به او می گفتم که چقدر دوستش دارم.اما حالا می دانم تو را آخرین بار است که می بینم...
به او که برای رفتن تردید داشت اما محکم رفت. به او که محکم رفت اما شکسته رفت.
به او که رفت...
برای آنهایی که تجربه نمی کنند متاسفم.برای آن هایی که از تجربه کردن می ترسند متاسفم. برای آن هایی که نمی دانند آدم تا تجربه نکند مثل صندوق خالی می ماند متاسفم.
خوشحالم برای تو که تجربه کردی. چه باک؟ تلخ باشد...
سرما و شب که باشد سکوت هم هست، سکوت که باشد سنگینی هم هست ، سنگینی که باشد دیگر چه می خواهی؟ می توانی قل بخوری توی خاطرات، از این طرف ، از آن طرف، همین نزدیکی ها، چهار قدم عقب تر.خوبی اش اینست که نه ترمز داری نه ایست بازرسی هست.بدی اش هم اینست که افسارت دست ِ خودت نیست. خرامان قل می خوری تو خاطرات و هی می گویی اینجا چرا اینطوری شده بود؟ این جا نباید اینطور می شد! آنجا اگر آن کار را می کردم بهتر بود و الخ....در نهایت فکر می کنی که به ! عجب درک عمیقی داری از خودت امشب. سریع بر می گردی به جای گرم و نرم خودت زیر لحاف به امید اینکه از فردا صبح این درک عمیق را لحاظ کنی...غافل از اینکه فردا صبح با وجود خورشید دیگر خبری از این سکوت و سرما و سنگینی نیست.
همه فکر می کنند آدم های خوب شکل پری اند، اما من غول ِ خوب هم دیده ام.غول هایی که بو می دادند، غول هایی که موی ژولیده داشتند، چهره ی کریه داشتند، لباس ژنده داشتند، اما خوب بودند، مهربان بودند، با مرام بودند،زشتی را از زیبایی و خوبی را از بدی تشخیص می دادند.غول هایی که اعتماد به نفس نداشتند و در غار های تنهایی خودشان زندگی می گذراندند.غول هایی که وقت تنگ دستی و بی کسی شبه وار ظاهر می شدند و دست گیری می کردند و بی چشم داشت می رفتند چرا که این غول ها بهتر از آدم های پری شکل می دانند خوردن به بیخ تلخ زندگی یعنی چه! بهتر از همه ی ما می دانند.این غول ها اگر غول شده اند بخاطر دانسته هایشان است، این غول ها اگر کریه المنظر شده اند بخاطر تحمل این دانسته های تلخ است.این غول ها شاملو نخوانده اند و درباره ی فمینیسم اظهار فضل نمی کنند، اما معنی کمر شکسته و دل پریشان را خوب می دانند.این غول ها فکرشان روشن نیست اما دلشان روشن است.این غول ها همیشه در خفا با غول های بد می جنگند.
این غول ها از چراغ جادو نمی آیند، همین دور و اطراف در غارهای تنهاییشان هستند.